بایگانی “یاسر حمزه لوی”

من را نخوان وقتی به لبخندت دچارم

دوشنبه, ۲۷ مهر, ۱۳۸۸

خواننده جان حسی که زیر این شعر می دود غریب تر از آن است که بدانم. می خواستم بگویم من پر از حرف مردمان از یاد رفته ام، دیدم نیستم؛ می خواستم بگویم نسبتی عجیب با آخرین ستاره صبح دارم، دیدم ندارم؛ می خواستم بگویم که ماه عاشق من است، هی ساده ساده ساده …فقط خواب دیده بودم که کسی مرده است. کسی که بسیار دوستش داشتم و افسوس که نمی دانم کیست…

با حجم سرد دست تو کاری ندارم

اما برای چشم هایت بی قرارم

خاموش کن با پلک آخر امشبم را

من تیرگی را این چنینش دوست دارم

از سبز و سرخ شهر من چیزی نمانده

از من بگو وقتی برایت سوگوارم

فردا مزارت خالی از گل های پرپر

و جای پوتینی که من هم در فشارم

در خواب هم، خواب تو را باید ببیینم

وقتی دو زانو خم شدی روی مزارم

بلعیده بودت مشت قرص خواب، شاید

فردا بیابی نفرتی زیر شعارم

خوابیده بودی پلک آخر را در آن شب

از صبح بی امید تو من شرمسارم

طوفان، زمین خشک، خورشید برهنه

فرمان چشمانت که باید من ببارم

می بارم اما شعر و شادی متضادند

من را نخوان وقتی به لبخندت دچارم

پ.ن: مهر هم با مهربانی تو آمد و بی مهربانی تو رفت.

تا انتهای سفر

شنبه, ۲۵ آبان, ۱۳۸۷

چشمانت را می بندی
تا انتهای کوچه ی بن بست ، تا انتهای خیابان ، تا انتهای سفر …
چقدر مانده است ؟
چمدانت چقدر سنگین است ؟
با تو هستم …
از من تا تو … از من تا الهه ی شوق …
چقدر فاصله است ؟
به من بگو ، وقتی به تو خیره شدم ، وقتی چشمانت را بستی و من تنها نگاه کردم به چشمان بسته ات .
که انگار…
هنوز هم نگاه می کرد
هنوز هم نگاه می کند .
و بعد شرم .
و بعد فاصله .
و بعد اقتشاش مبهم ریل های موازی .
و بعد حرف تو :
از تو تا من
از تو تا الهه شوق
فاصله به اندازه ی اپسیلون های شانزده سالگی است .
اما ما …
دو خط موازی ، دو خط مغرور ، که هیچ وقت شکسته نخواهد شد .

<< یاسر حمزه لوی >>

نکته : خوبم انگار ، و سرحال . شعر رو هم شهریور ۸۶ نوشتم .