بایگانی “تولد”

گاهی متولد می شوم

دوشنبه, ۳۰ آذر, ۱۳۸۸

گاهی عمیق ترین معنا ها از دل ساده ترین حالات آدمی می آید. می دانستم چه چیز را گم کرده ام اما برای کسی که در بلندترین شب سال به دنیا سلام کرده است مگر چه آرزویی می ماند جز اینکه خداوند کمی برف به او هدیه کند. اما امروز خورشید در آسمان می درخشید و من این را هم نمی خواهم خواننده جان؛ که خوب می دانم تو تنها در روزهای آفتابی لبخند می زنی. اما بعضی از خطوط این شعر جایی در دیر ها و دور ها گفته شده است. شاید در یلدای سال های نیامده که باید دوستشان بدارم. چون برف پاک و چون باران زلال…

باید بیست و پنج زمستان می آمد تا بدانم
از هر گلی خاری می روید یا از هر خاری گلی
تا این همه دست به عصا
به دنبال یک نشانه
بوی خون را با رنگ گل سرخ
یکی نکنم
حالا
آسوده خاطر به خانه می روم
از دیداری که نباید
از گریه بیاویزد

اول دی ماه است
رادیو از کرانه های بارانی می گوید
و در شمال خیابان های ندیده
به گمانم برف

آنقدر یلدا
که کسی که باید
نگفت
تولدت
مبارک

پ.ن: این روزها فقط باید بگذرد تا معلوم شود این منظره که بدان می نگرم غروب آفتاب است یا طلوع آن. خورشید در افق، سرخ از آتش خود ایستاده؛ و کسی از من شرق و غرب عالم را دزدیده است که دزدانه چشم هایش را می نگرم…

شمع بیست و سوم

شنبه, ۲۸ دی, ۱۳۸۷

این داستان کوتاه رو برای شرکت توی مسابقه داستان ایرانی فرستاده بودم که البته همون طور که حدس می زدم کاری از پیش نبرد و حالا که نتایج اعلام شده همین جا منتشرش می کنم تا بخونید و دوست دارم نظرتون رو بدونم . نکته مهم اینه که این رو می شه اولین تجربه داستان نویسی من دونست و مطمئن هستم که پر از ایراد و اشکال، پس بسیار خوشحال می شم بهشون پی ببرم .

شمع بیست و سوم

حیف از دسته ی آدمهایی نیستم که انقدر کار دارن و انقدر حواسشون پرته که روز تولدشون یادشون رفته و در ضمن انقدر محبوب قلبهای دوست و آشنا هستن که آخر شب وقتی خسته و کوفته به خونه می رسن با یه جمعیت صد نفری مواجه می شن که کلی یه لنگه پا تو تاریکی کشیک کشیدن تا آقا از راه برسه و همگی یکصدا براش سرود تولدت مبارک رو بخونن و به ابراز احساسات بپردازن . البته ما هم چند باری تحت تاثیر تهاجم فرهنگی سریال های تلوزیون ، در همون جمع کوچیک خانواده دست به این حرکتای لوس زدیم ولی خوب اونجا همه چیز برنامه ریزی شده بود و باور کنید بیشتر از بیست دقیقه هم طول نکشید که واقعا ما خانوادگی کشش بیشتر از این مدت فیلم بازی کردن رو هم نداریم . در کل چیزی که ذهنم رو مشغول کرده این هست که مگه می شه آدم روز تولدش رو فراموش کنه ؟ من که فکر می کنم امکان نداره .

روی صندلی آخر مینی بوس کنار امیر نشسته بودم و تند تند داشتم این حرفا رو بهش می زدم که مینی بوس کنار جاده ترمز کرد. راننده پیاده شد و از طرف جاده اومد به سمت ته ماشین و یکی یکی با دست به شیشه ها زد که یعنی پیاده شین. توی سرمای ساعت هفت شب جاده دماوند-تهران نرسیده به جاجرود آخرین امیدهای مسافرها برای رسیدن به چله نشینی شب یلدا با نداشتن لاستیک زاپاس به نامیدی تبدیل شد. همه برای فرار از سرما به داخل ماشین برگشتن . راننده سعی می کرد با تلفن همراهش با جایی تماس بگیره و بنظر می رسید کاری از پیش نمی بره. پاهام توی برف فرو رفته بود و داشتم به این موضوع فکر می کردم که حیف از اون دسته آدم هایی نیستم که وقتی همچین شرایطی دقیقا شب تولدشون رو خراب می کنه می تونن با تریپ فلان بازیگر معروف تکیه بدن به مینی بوس و هی پک بزنن به سیگارشون و همین طور که به دورتر ها خیره شدن به این فکر کنن که ای بابا عجب دنیایی شده و خلاصه می تونن هزارتا فکر باکلاس پیش خودشون بکن و برن تو توهم و فکر کنن زندگی شون و این اتفاقا همه فیلم هستن و اون آقایی که داره توی گوششون از جبر جغرافیایی ناله می کنه هم عمرا صدای ام پی تری پلیر باشه که همون موسیقی متن فیلم هست . در کل چیزی که می خواستم بگم اینه که زندگی که فیلم نیست مردیکه یا شاید : مرتیکه . حداقل تا حالاش واسه من همچین نبوده .

یک ساعتی طول کشید تا بلاخره یه مینی بوس دیگه از راه رسید و ما رو سوار کرد . البته صندلی هاش پر بود و ما به شیوه ماشین حمل گوشت باید تا خود تهران اون وسط شلنگ تخته می انداختیم و حالا فکر کنید که فکر کردن تو این حالت چقدر سخت می تونه باشه . توی ذهنم داشتم به رابطه اون دو دسته آدمهایی که دربارشون فکر کرده بودم فکر می کردم . فکر کردم احتمالا این دو دسته در واقع یه دسته هستن و باید کلی نقاط مشترک با هم دیگه داشته باشن . در کل من فکر می کنم تا آدم عضو دسته دوم نشه ، نمی تونه توی دسته اول هم جایی داشته باشه . دلیل واضح این حرفم هم اینه که من مطمئنم هیچ کسی روز تولدش رو فراموش نمی کنه بخصوص اگه اینقدر حواسش به حس و حالش و ژستش و تریپش باشه و همیشه این حس رو داشته باشه که زندگی فیلمیه که اون سوپر استارش هست ، پس همیشه باید آماده . در کل چیزی که می خواستم بگم این هست که وقتی آدم اینقدر حواسش به خودشه عمرا روز تولدش یادش بره؛ وقتی هم می گه یادم رفته و وای که چقدر شماها منو سورپرایز کردید در واقع بازم داره ادامه بازی “من باحالم من باحالم” رو اجرا می کنه .

اتوبوس که سه راه تهران پارس رسید تازه این ایرانسل بیچاره آنتن دار شد . راستشو بخواید منتظر بودم که حداقل چهار یا پنج تا اس ام اس تبریک تولد برام برسه ؛ اما دریغ از حتی یه دونه . خب تو جمع دوستانه اطراف من کلا این جور چیزا بچه بازی به حساب میاد و افت داره . حالا بگذریم که دلخوری هم داره و هیچکس به روی خودش نمیاره . به مترو که رسیدم خودم رو به زور توی آخرین قطاری که از دردشت به سمت صادقیه می رفت جا دادم . دستام رو به بالا بود و هر چقدر سعی کردم نتونستم موقعیت ام رو تغییر بدم . داشتم پیشبینی اتفاقی که توی خونه منتظرم هست رو تو ذهنم تصویر سازی می کردم . چیزی که تقریبا ازش مطمئن بودم : بابا می اومد بیست هزار تومن می داد بهم می گفت اینم کادوی تولدت و مامان هم زحمت کشیده به مناسبت این روز عزیز قرمه سبزی بار گذاشته . البته شانسی که اوردم هم زمان شدن تولدم با شب یلدا هست که هیچ کس نمی تونه بگه فراموش کردم . ولی براحتی می تونه بگه : از این زوائد و حواشی تولد که خوشت نمیاد ؟ میاد ؟ بعد ما هم طبق معمول با یه حالت محکم می گیم معلومه که نه . بعد پولشو رد می کنن میاد . وسلام و تولد تمام .

به همین خزعبلات فکر می کردم که نگاهم به تابلویی افتاد که روش نوشته بود : آدمی همان چیزی می شود که می اندیشد . بقیه راه به این موضوع فکر می کردم که من به چی فکر کردم که این شدم . به ایستگاه نواب که رسیدیم متروی بلند ترین شب سال دیگه کم اورد و از بلندگوهاش درخواست کردن که برای تعویض قطار مسافر ها پیاده بشن . پیاده که شدم تصمیم گرفتم بقیه راهو پیاده گز کنم . از نواب تا متروی آزادی راه زیادی که نیست . بارون نم نم می بارید و من همین طور که سمت چپ خیابون نواب رو بالا می رفتم به اون جمله فکر می کردم .

دم در که رسیدم طبق معمول همیشه با ریتم دینگ دینگ دیدینگ دینگ زنگ رو فشار دادم . کسی جواب نداد . یه نگاه به ساعت انداختم ، یه ربع مونده بود به یازده . با کلید در رو باز کردم و داخل ساختمون شدم . لامپ های خونه خاموش بود . حدس زدم باید خوابیده باشن . قبل از این که بخوام کلید رو بچرخونم در باز شد و ارکسر سمفونیک خانوادگی به رهبری بابا شروع کردن به خوندن تولد … تولد … تولدت مبارک ، مبارک … مبارک … تولدت مبارک . تنها چیزی که تونستم توی چشمای خندون مهمونا بگم همین بود : واقعا سورپرایز شدم.

ساعت یک صبح بود ، به دیوار بالکن تکیه داده بودم و داشتم توی هوای سرد شب یلدا به بخار داغی که از ماگ شیر قهوه بلند می شد نگاه می کردم و آخرین فکرایی که توی سرم می چرخید رو با خودم مرور می کردم . فکر کردم احتمال داره من اشتباه کرده باشم و برداشت آدما می تونه نسبت به یک نفر متفاوت باشه . شاید اصلا این طوری درسته که …

یاسر … یاسر … . برگشتم رشته افکارم پاره شده بود . سمیرا به همون حالت ازم یه عکس گرفت . شده بودم شبیه همون سوپر استار هایی که سر شب بهشون فکر می کردم . خیره به دور ، قرق شده در افکار فلسفی و چهره ای که به مدد تاریکی و بخار شیر قهوه حالت مشکوک و جذابی به خودش گرفته بود .
نکته : داستان رو شب تولدم ( شب یلدا ) نوشتم .

چه رویاهایی که می روند

دوشنبه, ۲ دی, ۱۳۸۷

صدای فریدون فضای اتاق رو پر کرده :‏
رویاهای من ، قریه ای است قدیمی ، تو مشتی سایه اما صمیمی …‏
قریه ی من بجای فولاد چشمه رو می پرستید …‏
قریه ی من خوب صمیمی ، دلچسب و زیبا ، شعری قدیمی …‏
قریه من رویای من بود ، اون چشمه ی خوب دنیای بود .‏

به رویاهایی فکر می کنم که داشتم ؛ و رویاهایی که دارم یکی یکی از دست می ‏دهم . رویاهایی که جبر زمانه باعث می شود از دست بروند و هر روز که می گذرد از ‏این که به این رویاها فکر کنیم ، وحشت بیشتری داشته باشیم . رویاهایی که به طرز ‏احمقانه ای بیشمار وقت و انرژی صرف می کنیم برای از دست دادن آنها ، تا روزی ‏برسد که حتی بترسیم به این رویاها فکر بکنیم . همه این کوچک و کوچکتر شدن و ‏دور و دورتر شدن رویاها با بزرگ و بزرگتر شدن ما اتفاق افتاده . به مدرسه می رویم تا ‏رویای های کودکانه و معصومانه مان را فراموش کنیم . می رویم تا بفهیم هواپیما و ‏کشتی ساختن ، دوچرخه پرنده ساختن ، دوست داشتن دختر همسایه به خاطر ‏اسباب بازی جدیدش ، مثل لینجان جنگیدن ، مثل دیوید کاپرفیلد از دیوار رد شدن ، ‏مثل مستر بین دیوانه شدن ، مثل کاکرو و سوباسا فوتبالیست شدن و … کار ما ‏نیست . به دانشگاه می رویم تا رویاهای متعصبانه و مغرورانه مان را فراموش کنیم . ‏می رویم تا بفهمیم دیگر عوض کردن تاریخ ، کمک به همه فقرای دنیا ، با دوچرخه دور ‏جهان را گشتن ، بیل گیتس شدن ، مثل امام حسین مظلوم ماندن ، مثل امام علی ‏عادل ماندن ، مثل رومئو و جولیت عاشق شدن ، مثل شریعتی انقلابی شدن ، مثل ‏شهید چمران رزمنده شدن و … کار ما نیست . ‏
چه رویاهایی که در طول زندگی می آیند ، در دل ما خانه می کنند و بعد همچون ‏عابری به راحتی از کنار ما عبور می کنند . راستی چند نفر از ما قرار است ‏روایاهایشان را فراموش نکنند ؟ چند نفر از ما قرار است خطی دیگرگونه به جهان ‏هستی اضافه کنند ؟ چند نفر هستند که می توانند دلشان را مسافرخانه ی این ‏عابران تنها و کمرنگ کنند ، برایشان غذا و آب ببرند و به آنها پر و بال پرواز بدهند . چند ‏نفر قرار است زندگیشان را نه از روی عرف و عادت که از روی عشق و علاقه سامان ‏بدهند . این روزها می ترسم که همین آخرین جرعه های رویاهایم از لابلای انگشتان ‏دستانم بلغزد و دیگر چیزی برای دستانم نماند . با خودم تکرار می کنم :‏
بگذار نزدیک ترین صدای تا خواب تو
هنوز آواز پرندگانی باشد
که از آبی ترین ناز بالش خیال می آید…‏

پ.ن : کنکور کی تمام می شوی ؟ یا اصلا چرا زمانه جبری خودساخته شده که مرا ‏مجبور به خواندن تحصیلات تکمیلی کرده ؟ چرا ؟ از درس و رشته ام خوشم می آید ، ‏اما از این جبر بودنش در حال عق زدنم . ‏
پ.ن : قول داده بودم تا دو ماه آینده چیزی ننویسم . خب قولم رو پس می گیرم .‏
پ.ن : این نیز بگذرد اثرات روز تولد است . البته شاید.‏