زمستان یک هزار و سیصد و تنهایی…

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است سه شنبه, ۲۲ دی, ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۰۳ ق.ظ

چه ساده ای که می اندیشی زمستان همین سه ماه ساده است. می آید، می رود و ما به همین زودی ها عرق های شرم مان را در سایه ی سوزان خویش، به گردن خورشید می اندازیم؛ که ببین پیشانیم را، هوا چه گرم است این روزها. می گویند زمستان فرصت اندیشیدن است. می گویند واژه ها در سرمای آن یخ می زنند. پس می شود جمله به جمله عاشق شد بی آنکه بدانی. می شود کلمه به کلمه واژه ی دوست داشتن شد بی آنکه بخوانی. می شود حرف به حرف گریست بی آنکه ببینی و بعد بهار که بیاید و یخ ها که ذوب شود، می شود این ذهن زمستانی را خواند.  قسمت می دهم به همین روزهای سرد، سیاه، سربی… فراموش نکنی واژه های مرا؛ که مگر جز این است که چون زمستان آید، بهار چندان دور نخواهد بود؟ حالا بگذار سخت باشد این زمستان هم…

ای کاشف آتش

در آسمان دلم توده برفی است

که به خنده های تو دل بسته است.

یه روزی... یه جایی... یه کسی

پ.ن: خسته ام فعلا. امتحان پایان ترم دارم فعلا. درس نمی خونم فعلا. جواب تلفن خیلیا رو نمی دم فعلا. به کسی تلفن نمی زنم فعلا. البته شما استثنایی فعلا. هرچند که خبری هم ازت نیست فعلا…



۴ نظر لـ زمستان یک هزار و سیصد و تنهایی…

  1. SAJADI توسط:

    ۲۷ دی, ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۰۵ ق.ظ

    گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
    چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

    مدیر: حسین جان کاش این همه اگر نبود. به قول قیصر: راستی در میان این همه اگر تو چقدر بایدی؟

  2. تلنگر توسط:

    ۸ بهمن, ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۱۰ ب.ظ

    زمان چوباد می پوید
    چندان به ۲۰ روز دلخوش مباش که می‌گذرد…
    شادوپویا باشید

    مدیر: به نصیحتای شما گوش کنم می شم مردی که دلخوش نبود و شادمانه فرصت هایش را غنیمت می شمرد :) ممنون

  3. تلنگر توسط:

    ۸ بهمن, ۱۳۸۸ در ساعت ۱۱:۱۲ ب.ظ

    زمان چوباد می پوید
    ۲۰ رو را غنیمت بشمار…

    مدیر: اگر تلاش من کافی باشه غنیمت می شمرم.

  4. مهدی توسط:

    ۲۶ فروردین, ۱۳۸۹ در ساعت ۸:۲۵ ق.ظ

    سلام هنوز … مدتها بود فکر میکردم شعر و نوشته و این مسائل مرده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: