خواهر بزرگوار من…
عطرآگین است فضای خانه مان امروز که سالگرد میلاد پربرکت تو برای خانواده کوچک ماست. در این صفحه کوچک مگر چه می توانم هدیه ات کنم جز عکسی و برگی از دفتر خاطرات بابا…
حملات موشکی همچنان ادامه داشت و شهرهای تهران، قم، اصفهان، باختران و دزفول مورد حمله قرار گرفته بود. در تجریش هم مانور عملیات پدافند ش.م.ر به نمایش گذاشته شده بود. امروز جایی نرفتم و تمام وقت را در خانه بودم و با توجه به فرا رسیدن ماه رمضان برنامه درسی خودم و بتول را تنظیم کردم.
وقتی غروب مشغول دوختن اورکتم بودم بازی سمیرا و یاسر توجه مرا به خود جلب کرد. راستی چه دنیای عجیبی دارند کودکان؛ بخصوص وقتی غرق تخیلات خود می شوند. سمیرا از هر دری حرفی می زد و با خودش بازی می کرد و یاسر هم خیلی کنجکاو و با توجه زیاد مشغول تماشای او بود. سمیرا در خیال خود قسمت های مختلف اتاق را پارک، خیابان، بازار، حمام و خانه فرض کرده بود و دائم با خود حرف می زد و یاسر همچنان متوجه حرکات او و تکرار طوطی وار حرف های او بود. تا اینکه سمیرا گفت حالا برویم خیابان و به گوشه ی دیگری از اتاق رفت. یاسر شدیدا گریه می کرد و می گفت: “نرو خیابون، بلند شو بیا خونه” و من از خنده از حال رفته بودم…
دار آباد – فروردین ۶۷
پ.ن: عکس ۲۲ بهمن ۶۸ و میدان امام خمینی تهران است.
سمیرا توسط:
۲۷ مهر, ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۴۵ ب.ظ
داداشی عزیزم ممنونم که به یادم هستی . بهت قول می دم هر شب شام بیایم خونتون تا همینطور عطراگین بشه فضای اون خونه دوست داشتنی .
تو از اولش منو دوست داشتی که نگران بودی تو بمبارون نرم بیرون .
مدیر: حال هر شبم نشد اشکال نداره