خواهر بزرگوار من…

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است پنجشنبه, ۲۳ مهر, ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۴۸ ق.ظ

عطرآگین است فضای خانه مان امروز که سالگرد میلاد پربرکت تو برای خانواده کوچک ماست. در این صفحه کوچک مگر چه می توانم هدیه ات کنم جز عکسی و برگی از دفتر خاطرات بابا…

22 بهمن 1368 میدان امام تهران

حملات موشکی همچنان ادامه داشت و شهرهای تهران، قم، اصفهان، باختران و دزفول مورد حمله قرار گرفته بود. در تجریش هم مانور عملیات پدافند ش.م.ر به نمایش گذاشته شده بود. امروز جایی نرفتم و تمام وقت را در خانه بودم و با توجه به فرا رسیدن ماه رمضان برنامه درسی خودم و بتول را تنظیم کردم.
وقتی غروب مشغول دوختن اورکتم بودم بازی سمیرا و یاسر توجه مرا به خود جلب کرد. راستی چه دنیای عجیبی دارند کودکان؛ بخصوص وقتی غرق تخیلات خود می شوند. سمیرا از هر دری حرفی می زد و با خودش بازی می کرد و یاسر هم خیلی کنجکاو و با توجه زیاد مشغول تماشای او بود. سمیرا در خیال خود قسمت های مختلف اتاق را پارک، خیابان، بازار، حمام و خانه فرض کرده بود و دائم با خود حرف می زد و یاسر همچنان متوجه حرکات او و تکرار طوطی وار حرف های او بود. تا اینکه سمیرا گفت حالا برویم خیابان و به گوشه ی دیگری از اتاق رفت. یاسر شدیدا گریه می کرد و می گفت: “نرو خیابون، بلند شو بیا خونه” و من از خنده از حال رفته بودم…
دار آباد – فروردین ۶۷

پ.ن: عکس ۲۲ بهمن ۶۸ و میدان امام خمینی تهران است.



یک نظر لـ خواهر بزرگوار من…

  1. سمیرا توسط:

    ۲۷ مهر, ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۴۵ ب.ظ

    داداشی عزیزم ممنونم که به یادم هستی . بهت قول می دم هر شب شام بیایم خونتون تا همینطور عطراگین بشه فضای اون خونه دوست داشتنی .
    تو از اولش منو دوست داشتی که نگران بودی تو بمبارون نرم بیرون .

    مدیر: حال هر شبم نشد اشکال نداره :)

دیدگاه‌تان را بنویسید: