بجز عشق… بجز عشق دگر کار نداریم
نام: زندگی، لوکیشن: میگون ، ژانر: عقشی ( نه عشقی )
دیالوگی از یه فیلم رو به خاطر دارم که می گفت: آدما هیچ وقت عوض نمی شن، فقط بعضی وقتا نفس کم می یارن. حالا شده حکایت ما، سربالایی زندگی رو می گم. راستش نفسم رو بریده ولی از رو نمی رم که… مث قارچ خور ( بازی کردی که؟ ) هی می رم، می پرم، جا خالی می دم. سر راه هم خدا رو شکر اون که زیاده قارچ. آخر هر مرحله هم که می شه می پرم پرچم رو می کشم پایین و حس تکراری مثلا موفق شدن. این وسط فقط نمی دونم از چی گلها اینقده کم شدن… می فهمی چی می گم؟ آخه قارچ خور بدون گل به ته بازی نمی رسه.
نام: دوستی، لوکیشن: پیامک تلفن همراه، ژانر: کیارستمینگ
حسین جان تولد مبارک… اگه رفیق خوبی بوده باشم این باید دهمین هجده مهری باشه که بهت تبریک می گم. این ده شدن اتفاق بزرگیه و من این اتفاق بزرگ رو با پیامکی که بعد از ده ساعت هنوز دلیوری شو دریافت نکردم، بهت تبریک گفتم.!!! رفیق خوب این روزهای من…
که میلادت نزول خجسته ی باران بر تشنگی خاک
و طلوع آفتاب بر سماجت ظلمت
و جلوه ی ستاره ای بر مه گرفتگی افق
مبارک…
راستی کاش عادت داشتی اینجا رو بیشتر می خوندی.
نام: حرفه، لوکیشن: دانشگاه، ژانر: موزیکال
شنیدید که افلاطون برای شناختن خودش چه فلسفه ای داشت؟ اول فکر کرد چی توی دنیا هست که بهش مطمئنه. وجود خودش؟ خدا؟ زمین؟ به همه ی این ها و همه چیز شک داشت و نمی تونست وجودشون رو ثابت کنه. بعد فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد ( حتی شاید خیلی بیشتر ) تا پیداش کرد. افلاطون فهمید که به شک، شک نداره و این اولین شناختی بود که افلاطون بهش مطمئن بود. بعد خیلی سریع اولین آجر بنای شناختش رو هم بر روی اون گذاشت و گفت من شک می کنم و چون شک می کنم، پس هستم و وجود خودش رو ثابت کرد.
امروز با همین فرمول (!!!) فهمیدم عشق من شعر هست و علاقه ام شهر؛ هرچی که شاعر خوبی نباشم و همه ی خیابونای شهر رو بلد نباشم اما از این سربالایی ها که رد بشم شروع می کنم پیاده، با تاکسی، اتوبوس، مترو، موتور و… یکی یکی به کافه ها ، رستوران ها، کتابخونه ها، پارک ها، ایستگاه ها، سینما ها، پل ها ( حتی زیر پل ها )، بازار ها و…سر می زنم و با همه حرف می زنم و… گاهی لابلای نوشته های دفترچه تحقیقم شعری هم می نویسم که احتمالا بیشتر بوی مردم و رنج هاشون رو بده… خیلی شاعرانه است؟ خب کار منم اینه دیگه… . اصلا این جناس شعر و شهر بی دلیل نیست که.
پ.ن: تیتر این پست متعلق به پست دیگری بود که مخاطب عام نداشت و مخاطب خاص هم نه. پس به همان تیترش بسنده شد.
پ.پ.ن: صفحه درباره رستنی ها رو باید دوباره بنویسم. خیلی چیزا عوض شده؛ اولیش خودم.
سحر توسط:
۱۹ مهر, ۱۳۸۸ در ساعت ۴:۲۲ ب.ظ
سلام یاسرعزیز:)
همیشه ازخوندن وبلاگت لذت میبرم وناخودآگاه لبخند میزنم..
حس ودید شاعرانه ونگاه دقیق وموشکافانه ات نسبت به تمام وقایع و اتفاقات و جزییات اطرافت تحسین برانگیزاست وشایسته تقدیر..
به نظرمن دربازی زندگی همواره کسی برنده است که اسیر روزمره گی های زندگی نشود وتن به رخوت وتکرارندهد میتوان درتمام چیزهای کلیشه ای وتکراری هم طعم شیرین تجربه ای جدیدومتفاوت را چشید با داشتن نگاه زیبا به همه چیز…
دنیا با چشمهای ما متولد میشود…
موفق باشی دوست عزیزم
ممنون ازنظرات سازنده وتاثیرگذارت..
وممنون ازحضورگرم وزنده ات..
برات آرزوی موفقیت روزافزون دارم..اسمایلی دادن گل به یاسر:)
مدیر: ممنون سحر جان. ممنون که می خونی و ممنون تر که می نویسی. در ضمن شما خودت گلی