بعضی وقت ها کلی می گذرد و چیزی نمی نویسی؛ نه برای اینکه حرفی نیست که بنویسی. خواننده جان به من هم حق بده، خیلی شجاعت می خواهد نوشتن از آنچه می خواهی و خیلی ها نمی خواهند این خواستنت را. من رستنی ها را علم نکردم که خودم را به رخ تو بکشم. نمی خواستم بگویم که تو بشنوی. بیشتر می خواستم از غم و شادی بگویم تا شاید جوابی بگیرم. بعضی وقت ها گریه، بعضی وقت ها لبخند. گاهی اشک شوق و گاهی خنده تلخ. مثلا همین بغض الله اکبر شبانه که هنوز گریه نشده. مثلا همین چشم بستن ها به روی علاقه. مثلا همین کتاب نخوانده که نخوانده هم می ماند. مثلا همین شماره ی خاک گرفته آشنا که هیچ وقت زنگ نخواهد خورد. مثلا همین روزنامه های پرتیراژ صبح. یا حتی همین سر خط دروغ های ساعت نه شب. باور کن راحت نیست از این ها نوشتن. ولی سخت تر از آن ننوشتن است. همین است که هر از گاهی شاعرانگی می کنم برایت. وگرنه هرکه مرا می شناسد می داند اول انسانم، بعد هزار چیز دیگر و بعد هم شاید اندکی شاعر.
اولش این طور شروع شد. پایان یک روز معمولی دوشنبه بود. سرم را مثل همیشه از پنجره بیرون کرده بودم که!!! اما وقتی آن دو را دیدم یادم رفت چه می خواستم. دخترک کمی ترسیده بود و پسرک شاید هیجان زده…دلیلی برای اثبات حرفم ندارم ولی مطمئنم که این اولین بار بود که دستانشان دست هم دیگر را لمس می کرد. کوچه پر از بوی بلوغ شانزده سالگی بود. هنوز خطی ننوشته، شعر را تمام کرده بودم…
می گویم چتر!!
شاعر از صحنه عبور می کند
این که باران می آید یا نه
این که این چتر دو نفره است یا نه
با شما…
می گویم کلاه!!
می گویم کلاه و بارانی بلند و چمدانی و…
همان چتر چند خط بالا، تا خیس نشود شاعر در این عبور مسخره
این که دیگری خیس می شود یا نه
با شما
می گویم مسافرخانه!!
تختی با ملافه سپید
این که تخت دو نفره است یا نه
با شما
می گویم قاب عکس
این با من
خواننده جان، شاعر می خواهد تنهاییش را با عکس ها قسمت کند.
۲۹ تیرماه ۱۳۸۸
پ.ن: تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم. هفت سال گذشت.