بایگانی فروردین, ۱۳۸۸

برف بهاری

سه شنبه, ۱۱ فروردین, ۱۳۸۸

سه شنبه صبح روز دهم فروردین بود که برف خانه نشیم کرد. این دست روزها هم یا به خواندن می گذرد یا به نوشتن؛ اول می خوانی و بعد هوس می کنی کمی هم بنویسی، حالا هرچه بادا باد. این را هم به عنوان بهاریه از من بپذیرید که دست های خالی ما را فقط کلمه است که پر می کند…
آن روزها زمستان که تمام می شد اول تو می آمدی و بعد هم بهار سر و کله اش پیدا می شد. این روزها هم که دیگر خبری از ما نمی گیری و پیکی هم نمی فرستی، بهار هم نیامده و برف هنوز می بارد و کسی هم نیست که بگوید ای سیاه زمستان گیرم بهار نیامد تو چرا نمی روی؟ برو و بگذار کمی تنها باشیم؛ بگذار کمی تهی باشیم در این بی فصلی تقویم ها.
بگذار حقیقتی را برایت بگویم: عاشق های پاک باخته این روزها هی پرسه می زنند و هی گل های رز قرمز و گلایل سفید را به فراخور حال شان پرپر می کنند و لای همه کتاب های شعر را با اشک های شان نمناک می کنند و یاد روزهایی می افتند که پیکی می فرستادند و پیامی می گرفتند و حالا در بی جوابی نامه های امروزشان گریه می کنند و هیچ نمی دانند کسانی هم هستند که فقط گاهی در دل زمزمه می کنند: “تو کجایی نازی؟عشق بی عاشق من”. خوب است هر چند وقت دوباره از خود بپرسیم عشق مهم تر است یا معشوق. اگر پیش خود فکر کرده ای عاشق را فراموش کرده ام، حالا خیالت راحت شده؛ ولی باور کن همیشه تمام سعی ام بر این بوده و خواهد بود. که در مقابل معشوق، عاشق را چرا و در مقابل عشق، معشوق را چگونه.
گیرم بهار نیامد، گیرم هوا هنوز کمی سرد باشد، خورشید را چه می گویی که هر روز دارد کمی دیرتر از روز قبل غروب می کند؟ و درخت ها را که هی شکوفه می دهند به هوای بهار و هی سرما شکوفه هایشان را می سوزاند. بگذار ما هم شکوفه کنیم و بای لرزش هم بنشینیم. بگذار غروب ها کمی بیشتر قدم بزنیم به هوای خورشیدی که اگر هم نمی تابد می دانیم که هست. شنیده ام مردمانی هستند نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک که ماه ها در تاریکی شب و ماه ها در روشنایی روز با چراغ و پرده زندگی را سر می کنند و آن جا هم بی گمان عشق است که سیاهی را به نور پیوند می دهد. به من بگو چرا ما با کمی برف، بهار را باور نکنیم.

پ.ن: فعلا حال هوای بهاری ما را تحمل کنید. این نیز بگذرد.

مدتی این مثنوی تاخیر شد

یکشنبه, ۲۵ اسفند, ۱۳۸۷

تقصیر خود شماست که اینقدر می نویسید که من فقط فرصت می کنم بخوانم و فرصتی برای نوشتن باقی نمی ماند. نزدیک عید هم که می شویم بدتر هم می شود و دیگر وقتی برای وبلاگ بیچاره نمی ماند؛ همین است که بعد از یک ماه هم که می آیم دارم چرند و پرند تحویل خواننده محترم می دهم که شاید دلش گرم شود که بلآخره آدمی زنده پشت این وبلاگ هست که همیشه حواسش به این جا هست و فقط شاید این روزها حرفی برای گفتن ندارد.
امروز خانه مان را حسابی تکاندیم و اتاق را هم طور دیگری چیدم. کامپیوتر بدبخت را هم تکه تکه کردم و دوباره مونتاژ کردم و ویندوز را هم عوض کردم و حس می کنم خستگی از تن این بنده خدا هم در رفته و حسابی قلنجش شکسته. حمام هم رفتیم و در کل احساس نظم خاصی در ما حکم فرماست.
برای عید برنامه خاصی ندارم و احتمالا گذینه گذران اوقات به بطالت را انتخاب کنم با چاشنی کمی تلوزیون و کتاب و مجله. مسافرت؟ ها؟ برو بابا. البته قول می دهم چند باری هم این جا را بروز کنم و شما را در علافی خود سهیم کنم. بقول شاعر علافی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست…
امروز در به در همه دکه ها را دنبال همشهری داستان گشتیم نبود که نبود و همه این ها تقصیر این پیچک سر به هوا بود؛ پس به همان همشهری جوان ویژه عید رضایت دادیم که البته ویژه نامه نسبتا خوبی است و بخرید که به قیمتش می ارزد. می خواهم برای عید دو سه تا رمان بخوانم، نه خیلی کوتاه و نه خیلی بلند. شاید اینجا درباره اش نوشتیم و فعلا هم هنوز که هنوز است درگیر غزل های سعدی و جناب سید علی صالحی و ری رایش هستیم و احتمالا خواهیم بود.
تقریبا یک ماه پیش بود که رفتم کتاب آموزش خط تحریری خریدم و البته هنوز کاری نکرده ام. مادرجان می گوید همه دلایل عدم پیشرفت آقای پدر خط بد است و من این را قبول ندارم. نه اینکه خطش بد نباشد ها ( ایفتیضاح) نه ولی نقطه ضعف های بزرگتری هم دارد که به دلایل امنیتی قادر به بیان آن ها نیستم.
بگذارید در این خط آخر رازی را برایتان بگویم: با کم بودن نظرات پای نوشته هایم مشکلی ندارم؛ ولی وقتی کامنتی پای نوشته ام نمی آید با خودم می گویم وقتی هنوز مطلب قبلی را کسی ندیده چرا باید مطلب جدیدی بنویسم. البته بیشترش تنبلی است تا این چیز ها و … این شعر هم از سید علی صالحی برای پایان این پست که بلاخره یه نکته مفید و خوب هم داشته باشه:

نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پیاله و پروانه از پسین،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته اید،
با رویاهامان چه می کنید!