خواننده جان سلام! می دانم سالی شده بود که در این حیات خلوت کسی شاعرانگی نکرده بود. بعضی سال ها را باید سال های سخت نامید؛ سال هایی که هرچند زود، ولی سخت می گذرند و بعد یک روز همه چیز تمام می شود. ظهر چهار شنبه ای بود که خانه شماره سه از سوال ۱۵۵ را با مداد سیاه نرم پر کردم و سال کبیسه تمام شد. در راه باران سختی می بارید (می دانم که به یاد داری، که همین هفته پیش بود) به خانه که رسیدم باید جای چند کتاب را عوض می کردم . زبان، تئوری های مدیریت، دانش، جیمت، ادبیات و … همه را در پایین ترین قفسه کتاب خانه گذاشتم و چند کتاب دیگر که باید به روی میز منتقل می شد؛ دستور زبان عشق، گزینه اشعار سید علی صالحی، غزل های سعدی، جاناتان مرغ دریایی و فروغ. شعر مربوط به ماه ها پیش می شود که کاغذش لابه لای شعر های فروغ مخفی شده بود اما آنقدر جراحی شد که بشود گفت چهار شنبه ۲۶ بهمن تازه به دنیا آمده.
آری گرفته ام از قصه های بارانی
از این شعاع های فقط پشت ابر نورانی
گفتی نگاه کن، به خدا کرده ام … هزار
دلگیرم از دلت ای آفتاب پنهانی
در مسجدت دل من بی تو جمکران
شب های جمعه پر از فکر این و آن
انگار سهم من گله ای از تویی که نیست
دریا، ولی تهی از هرچه بیکران
وقتی دلم به دلت گیر می شود
پیشانی ام به صحن تو درگیر می شود
سجاده ای که پر از بوی خاک ماست
با اشک های چشم تو تطهیر می شود
آقا خطا که نه … شاید فرامشی
تا کی غروب جمعه و اینقدر خامشی
تا کی هوای غیب تو؟ کی می کند اثر
آقا صلاح نیست که این پرده بر کشی؟
امشب بیا، نه که صلحی بپا کنیم
تنها همین که لشکر شک برملا کنیم
مردی نوشت: پیر شدم؛ خواستی نیا
خوب است این چنین پر چاهی دعا کنیم؟
ایمان من همین: پر شکی به جسم تو
چیزی نگو که همین بود قسم تو
گفتم گرفته ام از خود که بی تو است
ذکری نکرده ام که نباشد به اسم تو
اما دعای فرج را نخوانده ام
تا نیمه آمده ام، باز مانده ام
صد بار تازیانه زدم اسب خویش را
آقا تمام راه کمی کج نرانده ام؟
چشمان بی خبر که تماشا نمی کند
عمری گذشته و افشا نمی کند
تصویر تو به خیالم چنین شده
مردی که رفته و حاشا نمی کند