بایگانی دی, ۱۳۸۷

هزاره ای که بسی به آن خندیدم

سه شنبه, ۱۰ دی, ۱۳۸۷

های ، همسایه ، کا!

که مسلمانِ حضرتِ دوری و چشم انتظار اسبی از جزیره خضرا

یا کسی از چاه بی حرف جمکران!

آی!

یهود کوره سوز

که حالا خاکستر لبنان به باد می دهی!

هی!

که گفتی : آنک انسان

ولی صدای آن کودک جلیل

گاهی به گوش شهرهای ما می رسد

در این قرن رفته تا پشت سر.

همسایه، برادر!

تو که برکه نشین خیال دوری آن سوی خاک

های!

سیاه آفتاب نشین و غلام روزگار تلخ

ای سفر کرده ی تلمود و قانون طور

برادر فتوا و ماه رمضان

کبوتر نوحم را فرستادم به بعد از گلوله باران قرن،

یک وجب خاک امن،

شاخه ی زیتونی شاید؛

کبوترم را اما،

در آسمان تمام جنوب های جنگ، زدند .

هی، کاکوی هرکجای این خاک عجیب و خاصه غریب

برایتان همسایگی کرده ام از آغاز ترگلی مادر ناخواسته ام حوا

و امروز پس از آن همه روزگار کبوترانی که باز نگشتند

رکوئیم موزار برایتان خریده ام

که مرگ را به یاد آوریم

حالا که زندگی را از هم دزدیده فراموش کرده ایم.

  • رکوئیم موزار آخرین اثر موتسارت که در روزهای آخر قبل از مرگش نوشته شد .
  • شعر از هیوا مسیح دفتر شعر همسایه!

چه رویاهایی که می روند

دوشنبه, ۲ دی, ۱۳۸۷

صدای فریدون فضای اتاق رو پر کرده :‏
رویاهای من ، قریه ای است قدیمی ، تو مشتی سایه اما صمیمی …‏
قریه ی من بجای فولاد چشمه رو می پرستید …‏
قریه ی من خوب صمیمی ، دلچسب و زیبا ، شعری قدیمی …‏
قریه من رویای من بود ، اون چشمه ی خوب دنیای بود .‏

به رویاهایی فکر می کنم که داشتم ؛ و رویاهایی که دارم یکی یکی از دست می ‏دهم . رویاهایی که جبر زمانه باعث می شود از دست بروند و هر روز که می گذرد از ‏این که به این رویاها فکر کنیم ، وحشت بیشتری داشته باشیم . رویاهایی که به طرز ‏احمقانه ای بیشمار وقت و انرژی صرف می کنیم برای از دست دادن آنها ، تا روزی ‏برسد که حتی بترسیم به این رویاها فکر بکنیم . همه این کوچک و کوچکتر شدن و ‏دور و دورتر شدن رویاها با بزرگ و بزرگتر شدن ما اتفاق افتاده . به مدرسه می رویم تا ‏رویای های کودکانه و معصومانه مان را فراموش کنیم . می رویم تا بفهیم هواپیما و ‏کشتی ساختن ، دوچرخه پرنده ساختن ، دوست داشتن دختر همسایه به خاطر ‏اسباب بازی جدیدش ، مثل لینجان جنگیدن ، مثل دیوید کاپرفیلد از دیوار رد شدن ، ‏مثل مستر بین دیوانه شدن ، مثل کاکرو و سوباسا فوتبالیست شدن و … کار ما ‏نیست . به دانشگاه می رویم تا رویاهای متعصبانه و مغرورانه مان را فراموش کنیم . ‏می رویم تا بفهمیم دیگر عوض کردن تاریخ ، کمک به همه فقرای دنیا ، با دوچرخه دور ‏جهان را گشتن ، بیل گیتس شدن ، مثل امام حسین مظلوم ماندن ، مثل امام علی ‏عادل ماندن ، مثل رومئو و جولیت عاشق شدن ، مثل شریعتی انقلابی شدن ، مثل ‏شهید چمران رزمنده شدن و … کار ما نیست . ‏
چه رویاهایی که در طول زندگی می آیند ، در دل ما خانه می کنند و بعد همچون ‏عابری به راحتی از کنار ما عبور می کنند . راستی چند نفر از ما قرار است ‏روایاهایشان را فراموش نکنند ؟ چند نفر از ما قرار است خطی دیگرگونه به جهان ‏هستی اضافه کنند ؟ چند نفر هستند که می توانند دلشان را مسافرخانه ی این ‏عابران تنها و کمرنگ کنند ، برایشان غذا و آب ببرند و به آنها پر و بال پرواز بدهند . چند ‏نفر قرار است زندگیشان را نه از روی عرف و عادت که از روی عشق و علاقه سامان ‏بدهند . این روزها می ترسم که همین آخرین جرعه های رویاهایم از لابلای انگشتان ‏دستانم بلغزد و دیگر چیزی برای دستانم نماند . با خودم تکرار می کنم :‏
بگذار نزدیک ترین صدای تا خواب تو
هنوز آواز پرندگانی باشد
که از آبی ترین ناز بالش خیال می آید…‏

پ.ن : کنکور کی تمام می شوی ؟ یا اصلا چرا زمانه جبری خودساخته شده که مرا ‏مجبور به خواندن تحصیلات تکمیلی کرده ؟ چرا ؟ از درس و رشته ام خوشم می آید ، ‏اما از این جبر بودنش در حال عق زدنم . ‏
پ.ن : قول داده بودم تا دو ماه آینده چیزی ننویسم . خب قولم رو پس می گیرم .‏
پ.ن : این نیز بگذرد اثرات روز تولد است . البته شاید.‏

پست عدد دار

چهارشنبه, ۲۰ آذر, ۱۳۸۷

۱ . پایان نامه
این دو هفته رو بیشتر مشغول تموم کردن پایان نامه بودم . دوشنبه هم رفتم دماوند که به استاد تقدیمش کنم . استاد ( دامت برکاته ) برگشت گفت : امیدوارم که این نسخه نهایی تون نباشه ( با یه لحن خاصی ) و منم کم نیاوردم و گفتم اتفاقا این نهایی ترین نسخه ای هست که می تونم ارائه بدم . استاد رفت مطالعه کنه و ایشالا که شنبه زنگ بزنه و جواب بده که چطوره . اگه خدا بخواد و استاد رضایت بده این دو ماه رو هم بشینیم پای این کنکور دوست داشتنی ( به به ) بلکم نریم سربازی .
۲ . آقا مصطفی
جمعه برای اولین بار رفتم ورامین و قرچک ( بیمارستان ۱۵ خرداد ) . آقا مصطفی هنوز بیهوش افتاده رو تخت و آی سی یو هم جا نداره . وقتی دیدمش یاد اولین روزی که داییم رو توی کما دیدم افتادم . خدا نکنه اونجوری بشه .
۳ . بازم ما
تو مینی بوس تهران به دماوند نشسته بودم و طبق معمول چون صندلیش کوچیک بود پاهام رو بیرون صندلی گذاشته بودم و کج نشسته بودم . دو تا دختر دانشجو هم روی صندلی دو نفره کنارم نشسته بودن . دختره هی داشت بصورت فجیع و به طرق مختلفه از خودش آمار در می کرد ، سعی کردم به بیرون نگاه کنم ، ولی از رو نمی رفت . فکر کردم شاید چون اینطوری نشستم خیالات کرده ، مثلا اومدم درستش کنم بهشون گفتم ببخشید من این طور نشستم ، پاهام اذیت می شن و … که بدبختانه بدتر شد و یقین کرد که بله . چشمام رو بستم و خوابیدم . تهران پارس که پیاده شدم سریع رفتم و از کنارشون رد شدم . بالای پل بودم که دیدم هی داره دور برش رو می گرده . راستش کمی کیف کردیم برای محل نذاشتن خودمون ولی بعد یاد این حرف شریعتی افتادیم و کمی دلمون گرفت :
دنیا را بد ساختند ،
کسی را که دوست داری ، دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ،
به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند .
و این رنج است
زندگی یعنی این .

البته ناگفته نمونه که هنوز هم از این قضیه احساس خوبی دارم . حال کردم کلا با این غرور مزخرفم .

۴ . جناب گیولیک
قابل توجه دوستان مدیریتی : دیشب خواب گیولیک رو دیدم که داشت POSDCORB رو واسم توضیح می داد . یعنی تعبیرش چیه ؟

۵ . غیبت صغری
اگه دلیل خاصی پیش نیاد ( که امیدوارم نیاد ) یه غیبت صغرای دوباره داریم به مدت دو ماه . زود می گذره می دونم . ایشالا که رو سیاهیش نمونه واسه من .

۶ . من بعد
من بعد تا ۲۶ بهمن هرکه از این جا رد شد ما رو دعا کنه . کنکور داریم .

۷ . پیشنهاد برای این دو ماه
بصورت کاملا خودجوش و الکی خوش باشید .
برای امتحانات پایان ترم درس نخونید .
افسانه جومونگ رو نگاه کنید .
بر سر تمام قرارهای فرفری بدون استثنا حاضر شوید .
آهنگ گل فروش آسف رو گوش کنید ( بدک نیست )

اگه از شب یلدا به بعد هم گذرتون اینجا افتاد یه تبریکی چیزی بگید بد نیست . می گن قراره بیست و سه سالگی مون هم تموم بشه . حالا بعدا درباره این واقعه مهم شاید مفصل نوشتم .
فعلا خداحافظ ، ولی بدونید هر رفتنی یه اومدنی هم داره .

تلخ شدیم رفت

جمعه, ۱۵ آذر, ۱۳۸۷

این که می گم تلخ شدیم ، الکی نیست . یادته بچه بودیم موقع چایی خوردن هفشتا قند برمی داشتیم و یه طوری هم می خوردیم که بعد تموم شدن چایی یکمی از قند توی دهنمون مونده باشه ؟ می بینی … حالا با دو حبه قند سر و تهش رو هم میآریم . تازه یه طوری می خوریم که حداقل آخرش یه کمی چای ته استکان بمونه که سر بکشیم روی هرچی مزه ی شیرین . با این کارا انتظار داری تلخ نشیم !؟ تلخ شدیم رفت عزیز دلم … تلخ شدیم رفت .

نکته : این پست هیچ مسئولیتی را در قبال بیماران دیابتی نمی پذیرد .

شفاف سازی : دوستان خوبم نوشته های این وبلاگ تنها در دو طبقه بندی روزنوشت ها و خاطرات جنبه واقعیت دارند ؛ به باقی نوشته ها فقط به چشم شعر ، داستان ، مینیمال و … نگاه کنید . ممنون .