بایگانی فروردین, ۱۳۸۷

برای بغض فرو خفته ی شهرم

شنبه, ۱۰ فروردین, ۱۳۸۷

برای بغض فرو خفته ی شهرم*

برای جوانان سوخته اش

برای خیابان های الکی شلوغش

برای پسران نا امیدش

برای دختران دلزده اش

برای تمام نداشته هایشان

برای تمام آرزوهایشان

برای تک تک قدم های عزیزشان در خیابان های تکرار

برای سردرگمی های مصیبت بار

گریه کردم .

 

* ملایر

پ.ن : از مسافرت برگشتم .

با اینا بهار و باور می کنم

سه شنبه, ۲۸ اسفند, ۱۳۸۶

فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق گفش چفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم

بهاریه

یکشنبه, ۲۶ اسفند, ۱۳۸۶

ب ه بهار که نزدیک می شوی انگار ساعتی درون قلبت به ثانیه شماری می افتد . کارهای زیادی را باید به سرانجام برسانی . تقویم را بیشتر نگاه می کنی و همین هاست که لحظه به لحظه تو را با خود به سال نو می برد . نوشتن بهاریه به عنوان پست آخر سال کهنه کمی سخت است بخصوص اگر کسی هم اصراری بر نوشتن ات نداشته باشد . هر چند دوستانی داری که همیشه زحمت خواندن نوشته هایت را می کشند و مهربانانه جوابت را می دهند . این طور نوشته ها بیشتر نوشته هایی شخصی است که شاید به درد هیچکس نخورد اما ننوشتنش هم کم لطفی است به بهار و سال نو ، که این ها نوشته هایی بسیار نامکرر است ، هرچند تکرار مکررات است .

طبق عادت هرساله ابتدا نگاهی به سالی که گذشت می اندازم ، کارهایی که قرار بود انجام شود و کارهایی که انجام شد . سپس قول و قرار هایی برای سال آینده . قول هایی آنقدر مردانه که همه را همین جا خواهم نوشت .

از اینجا به بعد کمی شخصیه شاید زیاد براتون جالب نباشه .

شاید کمی با خوشبینی بتوانم بگویم سال ۸۶ سال خوبی برای من بود . از کارهای مثبتی که در این سال انجام دادم : روی آوردن دوباره به شعر و ترانه و دست به قلم شدن بعد از سه سال ، امتحان کردن و شروع یادگرفتن ویلن ( هرچند که فرصت تمرین زیادی نداشتم ) ، خواندن و آشنا شدن با چندین کتاب خوب از جمله : مائده های زمینی ، پدر مادر ما متهمیم ، سینوهه پزشک مخصوص فرعون ، کد داوینچی ، قلعه حیوانات ، شازده کوچولو ، عطر سنبل عطر کاج ، مسئولیت شیعه بودن ، بابای دارا بابای ندار و … . ، فرستادن یک غزل و یک داستان کوتاه به دو جشنواره مختلف که غزلی که برای مرحوم امین پور گفته بودم مورد پسند قرار گرفت و لذت چاپ شدن شعرم را به من هدیه داد . کوچ از وبلاگم در بلاگفا و آمدن به وردپرس در ابتدای سال گذشته که بسیار هم مفید بود و باعث آشنا شدن من با دوستان خوبی شد و انتشار چند مطلب وبلاگم در خبرگذاری ایسنا . گذراندن دو ترم دیگر از دانشگاه و رسیدن به ترم آخر ، انتخاب موضوع پروژه ام که مطابق میل خودم در مورد فناوری اطلاعات شد و آخرین کار مثبتی هم که کردم همین دیروز یه سایت ثبت کردم که در آینده در موردش کامل توضیح می دهم .

از این جا به بعد رو مهاوره می نویسم .

خیلی از کارهای منفی ای که در سال ۸۶ انجام دادم مربوط میشه به قول هایی که به خودم دادم و انجامشون ندادم و مطمئنا جز برنامه های امسالمه پس یه راست می رم سراغ برنامه های امسالم :

اول اینکه خودمو برای کنکور ارشد آماده کنم ، چون امسال باید حتما قبول شم . دوم اینکه زبانم رو تقویت کنم که بسیار جای خجالت برای مدیر آینده مملکت که زبان بلد نباشه . سوم اینکه ورزش کنم ، شده برم تو همین پارک لاله بدوم هم این کار رو باید حتما انجام بدم . چهارم تمرین ویلن رو زیاد کنم بلکم به یه جایی برسم . پنجم اینکه یه کارای راحتی هست که ارزش زیادی داره ( مثلا سوت بلبلی زدن ) چند تا از این کارا رو هم باید یاد بگیرم . ششم تموم کردن یه داستان و چند تا شعر نیمه تمومه . هفتم رسیدگی به همون سایتیه که بالا گفتم تازه ثبتش کردم و همچنین سر و سامون دادن اینجا .

خلاصه امیدوارم سال دیگه اگه چشمم به این مطلب افتاد به خودم نخندم ، به کارایی که می خواستم انجام بدم و نشده .

 عیدتون مبارک

بیا کودک شویم …

سه شنبه, ۲۱ اسفند, ۱۳۸۶

بیا کودک شویم …

مثل تمام آن روزهای خواب و خرگوش .

مثل روزهایی که واژه زیستن بی معنی تر از آن بود که فکر ما را مشغول خودش کند .

و ما بدون ترس همه ظهر های گرم تابستان را روی لبه پشت بام می دویدیم

و مرگ احمق تر از آن بود که ما را دنبال کند .

بیا کودک شویم …

خوب نگاه کن ، ما هنوز محتاجیم به نقاشی های کودکی مان که ساده می کرد زندگی را در یک مربع کج و کله که نامش خانه بود

و دو خط موازی آبی که رودخانه را به خانه ما می آورد

ساده مثل لامپ خانه ی نقاشی مان که هیچ احتیاجی به سیمکشی نداشت و مداد زرد برای همیشه نورانی می کرد در بی خیالی قبض های برق همیشه .

بیا کودک شویم و همه ی مردم دنیا را کودک ببینیم  

آنقدر کودک و پاک که در خانه نقاشی مان را همیشه باز بگذاریم

مثل آن روزها که رفتند و هیچ فکر نکردند

که ما دیگر شماره ی پاهایمان از چهل گذشته است

و راست می گفت انگار ، دیگر امیدی به بازگشت نیست .

دیگر نقطه اتصالی نیست . دیگر دستمان به نقاشی نمی رود و اگر هم برود …

دیگر مداد رنگی های شش رنگ جواب دنیای پر زرق برق مان را نمی دهد .

دلم برای مداد رنگی های شش رنگ بی نهایت تنگ شده است .

دلم برای آن روز ها که عصر ها دلم نمی گرفت تنگ شده است .

دلم برای آن روزها که نمی فهمیدم خیلی چیز ها را تنگ شده است

و چقدر می خندیدم به حماقت او که از من بزرگتر بود و عاشق

چقدر خوب بود که نمی فهمیدم .

چقدر خوب بود آن روزها که محبوب قلبم فلان فوتبالیست محبوب بود و هیچ وقت فکر نمی کردم به صدای زمختش یا صورت آفتاب سوخته اش .

اما دیگر …

نه صورت بدون مو و نه خواندن کتاب های ژول ورن مرا به کودکی نخواهد برد .

باور کن ، امتحان کرده ام .

دور است دنیای کودکی ام و من خسته .

دور است روزگاری بی دین و بی گناه .

دور است بوی سیب زمینی پخته و صورت آفتاب سوخته .

اما من چه کنم ؟

منی که از دنیای بی کودک می ترسم .

منی که از تمام خطوط منحنی رسم شده می ترسم

گویی شیاطینی هستند که می خواهند از خطوط راست و شکسته که …

که هیچ وقت خاطره ی کودکی شان را فراموش نکرده اند دلبری کنند .

شماره حساب فیلم سنتوری

چهارشنبه, ۱۵ اسفند, ۱۳۸۶

این حساب مشترک به نام «داریوش مهرجویی و فرامرز فرازمند» و از این قرار است: ۰۱۱۶۴۰۷۷۹۵ (بانک تجارت شعبه چهارراه پارک کد ۰۳۲)

عواید حاصل به گفته تهیه کننده و کارگردان فیلم صرف امور خیریه می شود .