بایگانی آبان, ۱۳۸۶

برای قیصر امین پور که رفت

سه شنبه, ۸ آبان, ۱۳۸۶

امروز صبح از رادیو فهمیدم و یاد این شعرش افتادم :

نه ، جز اینم آرزویی نیست …

هرچه هستی باش اما باش .

اما حیف که نشد که …

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آقتاب را
بی تابم آن چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر زپاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

خداحافظ شاعر سال های درس مدرسه ، خدا حافظ دکتر

من که فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرد …

پته ریزون ، البته اگه پته ای باشه …

جمعه, ۴ آبان, ۱۳۸۶

اول ممنون از خانم محتشمی که منو به این بازی دعوت کردن .

دوم اینکه من از این بازی بدم میاد ولی شما باور نکنید .

سوم اصل مطلب : من کیستم ؟ عجله نکنید ، بزارید تمرکز کنم . الآن می گم .

خودتو معرفی کن : من یاسرم از نوع حمزه لوی آن . من دانشجویم از نوع مدیریت ان . من متولد زمستان ۶۴ ام از نوع یلدای ان . من سال هاست که در تهرانم اما از نوع شهرستانی آن والبته از نوع ملایری آن . شعرو ادبیات و بخصوص ترانه ، موسیقی و ساز و بخصوص ویولن ، فناوری اطلاعات و آی تی و بخصوص تجارت الکترونیک علاقمندی های ویژه ام را تشکیل می دهند و اگر بقیه علاقه مندی هایم را می خواهید بدانید به مثنوی هفتاد من رجوع کنید .

غذای مورد علاقه : فقط قرمه سبزی . یه روز از دانشگاه اومده بودم خونه مامانم قیمه درست کرده بود با حالت عصبانی گفتم : مامانای مردم واسشون قرمه سبزی درست می کنن تو چه جور مامانی هستی … . بیچاره همین طوری ماتش برده بود آخه دیروزش قرمه سبزی داشتیم .

موسیقی مورد علاقه : به اکثر سبک ها علاقه دارم البته بیشتر محتوای ترانه نظر منو جلب می کنه . از قدیمی ها فرهاد و فریدون فروقی و از جدید ها حمید حامی ، شادمهر عقیلی و بعضی از تک آهنگ ها از بعضی خواننده ها .

بدترین ضد حالی که خوردی :چند سال پیش کامپیوترم خراب شد تعمیر کاره گفت مادربردش سوخته ، بعد بردش و یه هفته بعد اوردش و گفت درستش کردم و ۷۰ هزار تومان ازم گرفت . فکر می کنید ضد حال چی بود ؟ بله مادربرد رو عوض نکرده بود بلکه فقط بایوس رو آپدیت کرده بود . البته بعدش حالشو گرفتم ولی این قضیه باعث شد چنان با کامپیوتر گره بخورم و ته توش درآرم که … .

بزرگترین قولی که دادی : قول دادم که دگر می ننوشم هرگز … بجز از امشب و فردا شب و شب های دگر … راستش تا حالا آنچنان قول بزرگی به خودم ندادم .

ناشیانه ترین کاری که کردی : سر کنکور نیم ساعت خوابیدم و بعد مراقب بیدارم کرد .

بهترین خاطره زندگیت : قبولی در دانشگاه و یه چیز دیگه .

بدترین خاطره زندگیت : تصادف دایی بزرگم که رفت تو کما و وقتی برگشت دیگه نتونست با دنیای اطرافش ارتباط برقرار کنه . معلولیت زهنی .

شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی : با این که می دونم غیر ممکنه ولی اگه تو چارچوب در خونم می یومد دیگه چیزی از خدا نمی خواستم . این یک آرزوی کاملا مادیه .

برای کی دعا می کنی : راستش بیشتر برای خودم . بعضی وقت ها هم …

وضعیت در ۱۰ سال آینده : احتمالا ده سال دیگه ۴ سال هست که دکترا گرفتم و خیلی با کلاس شدم و …. تو همین مایه ها دیگه .

چهارم دعوت دیگران برای ادامه بازی : دوست خوبم قاطی پاتی ، سماع همیشه غایب ، آقای endless love چهل و سوم ، آقا جواد عزیز و همه آنهایی که دوست دارند شرکت کنند .

گفتگو در رختخواب

شنبه, ۲۸ مهر, ۱۳۸۶

گفت : چرا چشات داره اشک می کنه ؟

گفتم : تو متوجه نمی شی ؟ این یک داستان عاشقانه است .

گفت : پس داری گریه می کنی ؟

گفتم : خب دارم سعی ام رو می کنم .

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم .*

*ترانه ای بود با صدای عارف .

شاعر نوجوان

دوشنبه, ۲۳ مهر, ۱۳۸۶

دو سه هفته پیش که داشتیم اسباب کشی می کردیم ( چرا نگفتم ؟ ولش کن ) اتفاقی دفتر شعر بچگی هامو پیدا کردم تقریبا مال سیزده چارده سالگی هام بود . شعرایی که گفته بودم خیلی با حال بود و تازه فهمیدم عجب استعدادی بودم اون موقع ها . حالا یکی از شعرایی که تو سیزده سالگی گفتم رو اینجا می نویسم بلکم یه کم بخندید بش . درباره ی روز معلم بود .

خلوت نشسته است لب تر نمی کند

گویی که تشنه است باور نمی کند

بر گونه های او شبنم نشسته است پاکش نمی کند

چشمان او همه سرخ و کبودی است

باور نمی کند نامش عبودی است

گرم طلایه دار دلگرم پایدار

نامش معلم است چون کوه استوار

پ ن : اینا رو که داشتم می خوندم یاد استاد ادبیات دوران راهنمایی ام افتادم . آقای ایزدی که هیچ وقت از خاطره ادبیاتی من خارج نمی شه . امیدوارم هرجا هست خوب و سلامت باشه و همچنین حال خانومش که تا جایی که یادمه مریضی سختی داشت .

سکوت

یکشنبه, ۱۵ مهر, ۱۳۸۶

کمی غم انگیز است اما بعضی وقت ها سکوت تو حرف هایی را به خاطرم می آورد .

مولانا : من از او بجز جمالش طلبی دگر ندارم .

image-411.jpg