بایگانی “شعر”

گاهی متولد می شوم

دوشنبه, ۳۰ آذر, ۱۳۸۸

گاهی عمیق ترین معنا ها از دل ساده ترین حالات آدمی می آید. می دانستم چه چیز را گم کرده ام اما برای کسی که در بلندترین شب سال به دنیا سلام کرده است مگر چه آرزویی می ماند جز اینکه خداوند کمی برف به او هدیه کند. اما امروز خورشید در آسمان می درخشید و من این را هم نمی خواهم خواننده جان؛ که خوب می دانم تو تنها در روزهای آفتابی لبخند می زنی. اما بعضی از خطوط این شعر جایی در دیر ها و دور ها گفته شده است. شاید در یلدای سال های نیامده که باید دوستشان بدارم. چون برف پاک و چون باران زلال…

باید بیست و پنج زمستان می آمد تا بدانم
از هر گلی خاری می روید یا از هر خاری گلی
تا این همه دست به عصا
به دنبال یک نشانه
بوی خون را با رنگ گل سرخ
یکی نکنم
حالا
آسوده خاطر به خانه می روم
از دیداری که نباید
از گریه بیاویزد

اول دی ماه است
رادیو از کرانه های بارانی می گوید
و در شمال خیابان های ندیده
به گمانم برف

آنقدر یلدا
که کسی که باید
نگفت
تولدت
مبارک

پ.ن: این روزها فقط باید بگذرد تا معلوم شود این منظره که بدان می نگرم غروب آفتاب است یا طلوع آن. خورشید در افق، سرخ از آتش خود ایستاده؛ و کسی از من شرق و غرب عالم را دزدیده است که دزدانه چشم هایش را می نگرم…

من را نخوان وقتی به لبخندت دچارم

دوشنبه, ۲۷ مهر, ۱۳۸۸

خواننده جان حسی که زیر این شعر می دود غریب تر از آن است که بدانم. می خواستم بگویم من پر از حرف مردمان از یاد رفته ام، دیدم نیستم؛ می خواستم بگویم نسبتی عجیب با آخرین ستاره صبح دارم، دیدم ندارم؛ می خواستم بگویم که ماه عاشق من است، هی ساده ساده ساده …فقط خواب دیده بودم که کسی مرده است. کسی که بسیار دوستش داشتم و افسوس که نمی دانم کیست…

با حجم سرد دست تو کاری ندارم

اما برای چشم هایت بی قرارم

خاموش کن با پلک آخر امشبم را

من تیرگی را این چنینش دوست دارم

از سبز و سرخ شهر من چیزی نمانده

از من بگو وقتی برایت سوگوارم

فردا مزارت خالی از گل های پرپر

و جای پوتینی که من هم در فشارم

در خواب هم، خواب تو را باید ببیینم

وقتی دو زانو خم شدی روی مزارم

بلعیده بودت مشت قرص خواب، شاید

فردا بیابی نفرتی زیر شعارم

خوابیده بودی پلک آخر را در آن شب

از صبح بی امید تو من شرمسارم

طوفان، زمین خشک، خورشید برهنه

فرمان چشمانت که باید من ببارم

می بارم اما شعر و شادی متضادند

من را نخوان وقتی به لبخندت دچارم

پ.ن: مهر هم با مهربانی تو آمد و بی مهربانی تو رفت.

… و در شوره زار خس

دوشنبه, ۶ مهر, ۱۳۸۸

به دوستی قول شعری دادم که پاره هایش را به دست باد سپرده بودم و هیچ خاطرم نبود. امروز دو بیت اولش را از حافظه ام هدیه گرفتم و باقی از نو متولد شد و چه خوب شد…
خواننده جان گاهی آمده ام برایت از عبور آهسته زمان نوشته ام. کاش امروز هم همین گونه بود. می خواستم بیایم و بنویسم که مثلا وقت بسیار است و باز خواهم گشت و هزار حرف ناگفته ی دیگر باشد برای روز مبادا. دوست داشتم بین هر دو روز همیشه هوای فردا را داشته باشم. اما اگر گریسته باشی… نه حتی آنقدر مردانه که در چاه، خوب می دانی از ترنم کدام ترانه ی نیم زنده با تو سخن می گویم. نه از تو می خواهم که چشم بشویی و نه می خواهم طور دیگری ببینی. همین که ببینی کافیست و بعد چند نقطه بی دلیل برای دیگری…

اینجا دری که قفل و کلیدی که گم شد است
رویای انتظار سپیدی که گم شد است

حسرت برای مردم شهرم چه واژه ای است؟
اندوه وسعت دیدی که گم شد است

در چشم من چو تو صد خواهر عزیز
با آن دو چشم خود تو چه دیدی که گم شد است

بگذار واژه از من و تایید از شما
با عطر و بوی روز سعیدی که گم شد است

خواهر سلام، با چه سوالی شروع کنم؟
خوب است گور شهیدی که گم شد است؟

با چشم های خیس تو مادر شروع کنم؟
بنویسم از شب عیدی که گم شد است؟

بارانٍ چشم در لطافت طبع اش خلاف نیست*
باید گریست بهر امیدی که گم شد است

وقتی به خان غزل هم نمی شود
پیدا کنیم برگ سپیدی که گم شد است

در جزر و مد چاه تو مولا، به آب زد
هر کس شنیده شنیدی که گم شد است

باید برای بار دگر گم شوم در این
تصویر های خوب و بعیدی که گم شد است

*باران که در لطافت طبعش خلاف نیست … در لاله زار گل بروید و در شوره زار خس

تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

دوشنبه, ۲۹ تیر, ۱۳۸۸

بعضی وقت ها کلی می گذرد و چیزی نمی نویسی؛ نه برای اینکه حرفی نیست که بنویسی. خواننده جان به من هم حق بده، خیلی شجاعت می خواهد نوشتن از آنچه می خواهی و خیلی ها نمی خواهند این خواستنت را. من رستنی ها را علم نکردم که خودم را به رخ تو بکشم. نمی خواستم بگویم که تو بشنوی. بیشتر می خواستم از غم و شادی بگویم تا شاید جوابی بگیرم. بعضی وقت ها گریه، بعضی وقت ها لبخند. گاهی اشک شوق و گاهی خنده تلخ. مثلا همین بغض الله اکبر شبانه که هنوز گریه نشده. مثلا همین چشم بستن ها به روی علاقه. مثلا همین کتاب نخوانده که نخوانده هم می ماند. مثلا همین شماره ی خاک گرفته آشنا که هیچ وقت زنگ نخواهد خورد. مثلا همین روزنامه های پرتیراژ صبح. یا حتی همین سر خط دروغ های ساعت نه شب. باور کن راحت نیست از این ها نوشتن. ولی سخت تر از آن ننوشتن است. همین است که هر از گاهی شاعرانگی می کنم برایت. وگرنه هرکه مرا می شناسد می داند اول انسانم، بعد هزار چیز دیگر و بعد هم شاید اندکی شاعر.
اولش این طور شروع شد. پایان یک روز معمولی دوشنبه بود. سرم را مثل همیشه از پنجره بیرون کرده بودم که!!! اما وقتی آن دو را دیدم یادم رفت چه می خواستم. دخترک کمی ترسیده بود و پسرک شاید هیجان زده…دلیلی برای اثبات حرفم ندارم ولی مطمئنم که این اولین بار بود که دستانشان دست هم دیگر را لمس می کرد. کوچه پر از بوی بلوغ شانزده سالگی بود. هنوز خطی ننوشته، شعر را تمام کرده بودم…

می گویم چتر!!
شاعر از صحنه عبور می کند
این که باران می آید یا نه
این که این چتر دو نفره است یا نه
با شما…
می گویم کلاه!!
می گویم کلاه و بارانی بلند و چمدانی و…
همان چتر چند خط بالا، تا خیس نشود شاعر در این عبور مسخره
این که دیگری خیس می شود یا نه
با شما
می گویم مسافرخانه!!
تختی با ملافه سپید
این که تخت دو نفره است یا نه
با شما
می گویم قاب عکس
این با من
خواننده جان، شاعر می خواهد تنهاییش را با عکس ها قسمت کند.

۲۹ تیرماه ۱۳۸۸
پ.ن: تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم. هفت سال گذشت.

خواننده جان سلام!

چهارشنبه, ۳۰ بهمن, ۱۳۸۷

خواننده جان سلام! می دانم سالی شده بود که در این حیات خلوت کسی ‏شاعرانگی نکرده بود. بعضی سال ها را باید سال های سخت نامید؛ سال هایی که ‏هرچند زود، ولی سخت می گذرند و بعد یک روز همه چیز تمام می شود. ظهر چهار ‏شنبه ای بود که خانه شماره سه از سوال ۱۵۵ را با مداد سیاه نرم پر کردم و سال ‏کبیسه تمام شد. در راه باران سختی می بارید (می دانم که به یاد داری، که همین ‏هفته پیش بود) به خانه که رسیدم باید جای چند کتاب را عوض می کردم . زبان، ‏تئوری های مدیریت، دانش، جیمت، ادبیات و … همه را در پایین ترین قفسه کتاب ‏خانه گذاشتم و چند کتاب دیگر که باید به روی میز منتقل می شد؛ دستور زبان ‏عشق، گزینه اشعار سید علی صالحی، غزل های سعدی، جاناتان مرغ دریایی و ‏فروغ. شعر مربوط به ماه ها پیش می شود که کاغذش لابه لای شعر های فروغ ‏مخفی شده بود اما آنقدر جراحی شد که بشود گفت چهار شنبه ۲۶ بهمن تازه به ‏دنیا آمده.‏

آری گرفته ام از قصه های بارانی
از این شعاع های فقط پشت ابر نورانی

گفتی نگاه کن، به خدا کرده ام … هزار‏
دلگیرم از دلت ای آفتاب پنهانی

در مسجدت دل من بی تو جمکران ‏
شب های جمعه پر از فکر این و آن

انگار سهم من گله ای از تویی که نیست
دریا، ولی تهی از هرچه بیکران‏

وقتی دلم به دلت گیر می شود
پیشانی ام به صحن تو درگیر می شود

سجاده ای که پر از بوی خاک ماست
با اشک های چشم تو تطهیر می شود

آقا خطا که نه … شاید فرامشی
تا کی غروب جمعه و اینقدر خامشی

تا کی هوای غیب تو؟ کی می کند اثر
آقا صلاح نیست که این پرده بر کشی؟

امشب بیا، نه که صلحی بپا کنیم
تنها همین که لشکر شک برملا کنیم

مردی نوشت: پیر شدم؛ خواستی نیا
خوب است این چنین پر چاهی دعا کنیم؟

ایمان من همین: پر شکی به جسم تو
چیزی نگو که همین بود قسم تو

گفتم گرفته ام از خود که بی تو است
ذکری نکرده ام که نباشد به اسم تو

اما دعای فرج را نخوانده ام
تا نیمه آمده ام، باز مانده ام

صد بار تازیانه زدم اسب خویش را
آقا تمام راه کمی کج نرانده ام؟

چشمان بی خبر که تماشا نمی کند‏
عمری گذشته و افشا نمی کند

تصویر تو به خیالم چنین شده
مردی که رفته و حاشا نمی کند

هزاره ای که بسی به آن خندیدم

سه شنبه, ۱۰ دی, ۱۳۸۷

های ، همسایه ، کا!

که مسلمانِ حضرتِ دوری و چشم انتظار اسبی از جزیره خضرا

یا کسی از چاه بی حرف جمکران!

آی!

یهود کوره سوز

که حالا خاکستر لبنان به باد می دهی!

هی!

که گفتی : آنک انسان

ولی صدای آن کودک جلیل

گاهی به گوش شهرهای ما می رسد

در این قرن رفته تا پشت سر.

همسایه، برادر!

تو که برکه نشین خیال دوری آن سوی خاک

های!

سیاه آفتاب نشین و غلام روزگار تلخ

ای سفر کرده ی تلمود و قانون طور

برادر فتوا و ماه رمضان

کبوتر نوحم را فرستادم به بعد از گلوله باران قرن،

یک وجب خاک امن،

شاخه ی زیتونی شاید؛

کبوترم را اما،

در آسمان تمام جنوب های جنگ، زدند .

هی، کاکوی هرکجای این خاک عجیب و خاصه غریب

برایتان همسایگی کرده ام از آغاز ترگلی مادر ناخواسته ام حوا

و امروز پس از آن همه روزگار کبوترانی که باز نگشتند

رکوئیم موزار برایتان خریده ام

که مرگ را به یاد آوریم

حالا که زندگی را از هم دزدیده فراموش کرده ایم.

  • رکوئیم موزار آخرین اثر موتسارت که در روزهای آخر قبل از مرگش نوشته شد .
  • شعر از هیوا مسیح دفتر شعر همسایه!

تا انتهای سفر

شنبه, ۲۵ آبان, ۱۳۸۷

چشمانت را می بندی
تا انتهای کوچه ی بن بست ، تا انتهای خیابان ، تا انتهای سفر …
چقدر مانده است ؟
چمدانت چقدر سنگین است ؟
با تو هستم …
از من تا تو … از من تا الهه ی شوق …
چقدر فاصله است ؟
به من بگو ، وقتی به تو خیره شدم ، وقتی چشمانت را بستی و من تنها نگاه کردم به چشمان بسته ات .
که انگار…
هنوز هم نگاه می کرد
هنوز هم نگاه می کند .
و بعد شرم .
و بعد فاصله .
و بعد اقتشاش مبهم ریل های موازی .
و بعد حرف تو :
از تو تا من
از تو تا الهه شوق
فاصله به اندازه ی اپسیلون های شانزده سالگی است .
اما ما …
دو خط موازی ، دو خط مغرور ، که هیچ وقت شکسته نخواهد شد .

<< یاسر حمزه لوی >>

نکته : خوبم انگار ، و سرحال . شعر رو هم شهریور ۸۶ نوشتم .