بایگانی “دفتر خاطرات”

نزدیک ته خیار

چهارشنبه, ۱۶ تیر, ۱۳۸۹

از جمعه سوم اردی بهشت تا امروز بیشتر از دو ماه گذشته و انقدر حرف نگفته و ننوشته روی هم جمع شده که نمی دونم از کجا شروع کنم به نوشتن. از روزای خوبش یا از روزای بدش؛ از روزای با دوستان بودنش یا روزای تنهایی… این پست هم شماره داره و احتمالا طولانی

۱٫ الیکا بدنیا اومد

پانزده فروردین ۱۳۸۹ روز ویژه ای برای خانواده ما بود. من برای اولین بار دایی شدم و پدر و مادرم، پدرپزرگ و مادر بزرگ شدن. الآن که این مطلب رو می نویسم الیکا دقیقا سه ماهه شده و شرین و بامزه. به هر حال این اتفاق برای خانواده کوچک ما تغییر بزرگی هست و خیلی از روزهای این سه ماه رو همگی مشغول و سرگرم الیکا بودیم. خواهرزاده دوست داشتنی من که هر روز دارم بزرگ شدنش رو از نزدیک می بینیم و حالا اگر یک روز نباشه دل همه براش تنگ می شه. دلم می خواستم یه پست جداگانه برای تولدش بنویسم که نشد. حالا بعدا جداگانه یه چیزایی برایش می نویسم.

IMG_0719

۲٫ ماشین خریدم

اتفاق اصلی اردی بهشت هم خریدن یه پراید ۱۴۱ بود که البته کمک پدر و مادر گرامی شامل حالم شد وگرنه خودم پولی نداشتم آنچنان. به هر حال اینم اولین ماشینی هست که شخصا خریدم و همین طور اولین سند رسمی که به اسمم شده.

۳٫ ترم دوم ارشد هم تموم شد

به همین راحتی نصفش تموم شد و دو ترم دیگه دوره ارشد هم تموم می شه. باید بیشتر و بیشتر . بیشتر مطالعه و کار کرد؛ وگرنه مدرک ارشد بدون کاربلدی فایده ای نداره. چشم هم بزارم این یک سالم تموم می شه و هیچی. به هر حال ترم خوبی بود.

۴٫ سفر و سفرررررررر

اولین مسافرت رو هم اواخر خرداد با ماشین جدید رفتیم کاشان. خیلی خوب بود و گمی گرم البته. برای سفر یک روزه خاطره خوبی شد. سفر دوم هم بعد از امتحانات رفتیم ملایر که قرار بود یه هفته ای باشه که ماشین خراب شد! و دو هفته موندیم و خرج زیادی هم رو دستمون گذاشت ماشین جدید!!

IMG_0893عکس در خانه عباسیان – کاشان

۵٫ بازنشستگی

یکم تیر که من آخرین امتحانم رو می دادم، بابا آخرین روز سی سال خدمتش رو تموم کرد و بازنشسته شد. البته هنوز بعدازظهر ها گفتن بیا و صبح ها هم می ره دنبال پروانه وکالتش. خوشحالم که پدری دارم که تونست سی سال صادقانه کار کنه و هیچ وقت از موقعیتش سوء استفاده نکنه. بابا هنوزم یکی از از قهرمانای زندگی منه. امیدوارم سال های خوبی در انتظارش باشه.

IMG_1116

خب خبرای اصلی همین بود. دیروز از مسافرت برگشتم و الان تو فکر انجام کارای عقب افتاده ام. یه سری کار درسی و یه سری نقد کتاب و یه فکرایی برای وبلاگ و مطالب جدید ( گوش شیطون کر ) و همینا دیگه. زودتر بر می گردم.

پ.ن: تیتر مربوط به عنوان مجموعه شعر طنزی بود که می خواستم نقد کنم و توی این دو هفته همه جا همراهم بود و دریغ از یه کلمه… که اونم بلاخره امروز فرستادمش تا بیشتر از این بدقول نشم.

پ.ن۲: از دوستانی که خبر می گرفتن بابت نبودنم و کمکم کردن هم ممنونم و همین روزا بهقولایی که دادم عمل می کنم.

زمستان یک هزار و سیصد و تنهایی…

سه شنبه, ۲۲ دی, ۱۳۸۸

چه ساده ای که می اندیشی زمستان همین سه ماه ساده است. می آید، می رود و ما به همین زودی ها عرق های شرم مان را در سایه ی سوزان خویش، به گردن خورشید می اندازیم؛ که ببین پیشانیم را، هوا چه گرم است این روزها. می گویند زمستان فرصت اندیشیدن است. می گویند واژه ها در سرمای آن یخ می زنند. پس می شود جمله به جمله عاشق شد بی آنکه بدانی. می شود کلمه به کلمه واژه ی دوست داشتن شد بی آنکه بخوانی. می شود حرف به حرف گریست بی آنکه ببینی و بعد بهار که بیاید و یخ ها که ذوب شود، می شود این ذهن زمستانی را خواند.  قسمت می دهم به همین روزهای سرد، سیاه، سربی… فراموش نکنی واژه های مرا؛ که مگر جز این است که چون زمستان آید، بهار چندان دور نخواهد بود؟ حالا بگذار سخت باشد این زمستان هم…

ای کاشف آتش

در آسمان دلم توده برفی است

که به خنده های تو دل بسته است.

یه روزی... یه جایی... یه کسی

پ.ن: خسته ام فعلا. امتحان پایان ترم دارم فعلا. درس نمی خونم فعلا. جواب تلفن خیلیا رو نمی دم فعلا. به کسی تلفن نمی زنم فعلا. البته شما استثنایی فعلا. هرچند که خبری هم ازت نیست فعلا…

گاهی متولد می شوم

دوشنبه, ۳۰ آذر, ۱۳۸۸

گاهی عمیق ترین معنا ها از دل ساده ترین حالات آدمی می آید. می دانستم چه چیز را گم کرده ام اما برای کسی که در بلندترین شب سال به دنیا سلام کرده است مگر چه آرزویی می ماند جز اینکه خداوند کمی برف به او هدیه کند. اما امروز خورشید در آسمان می درخشید و من این را هم نمی خواهم خواننده جان؛ که خوب می دانم تو تنها در روزهای آفتابی لبخند می زنی. اما بعضی از خطوط این شعر جایی در دیر ها و دور ها گفته شده است. شاید در یلدای سال های نیامده که باید دوستشان بدارم. چون برف پاک و چون باران زلال…

باید بیست و پنج زمستان می آمد تا بدانم
از هر گلی خاری می روید یا از هر خاری گلی
تا این همه دست به عصا
به دنبال یک نشانه
بوی خون را با رنگ گل سرخ
یکی نکنم
حالا
آسوده خاطر به خانه می روم
از دیداری که نباید
از گریه بیاویزد

اول دی ماه است
رادیو از کرانه های بارانی می گوید
و در شمال خیابان های ندیده
به گمانم برف

آنقدر یلدا
که کسی که باید
نگفت
تولدت
مبارک

پ.ن: این روزها فقط باید بگذرد تا معلوم شود این منظره که بدان می نگرم غروب آفتاب است یا طلوع آن. خورشید در افق، سرخ از آتش خود ایستاده؛ و کسی از من شرق و غرب عالم را دزدیده است که دزدانه چشم هایش را می نگرم…

خواهر بزرگوار من…

پنجشنبه, ۲۳ مهر, ۱۳۸۸

عطرآگین است فضای خانه مان امروز که سالگرد میلاد پربرکت تو برای خانواده کوچک ماست. در این صفحه کوچک مگر چه می توانم هدیه ات کنم جز عکسی و برگی از دفتر خاطرات بابا…

22 بهمن 1368 میدان امام تهران

حملات موشکی همچنان ادامه داشت و شهرهای تهران، قم، اصفهان، باختران و دزفول مورد حمله قرار گرفته بود. در تجریش هم مانور عملیات پدافند ش.م.ر به نمایش گذاشته شده بود. امروز جایی نرفتم و تمام وقت را در خانه بودم و با توجه به فرا رسیدن ماه رمضان برنامه درسی خودم و بتول را تنظیم کردم.
وقتی غروب مشغول دوختن اورکتم بودم بازی سمیرا و یاسر توجه مرا به خود جلب کرد. راستی چه دنیای عجیبی دارند کودکان؛ بخصوص وقتی غرق تخیلات خود می شوند. سمیرا از هر دری حرفی می زد و با خودش بازی می کرد و یاسر هم خیلی کنجکاو و با توجه زیاد مشغول تماشای او بود. سمیرا در خیال خود قسمت های مختلف اتاق را پارک، خیابان، بازار، حمام و خانه فرض کرده بود و دائم با خود حرف می زد و یاسر همچنان متوجه حرکات او و تکرار طوطی وار حرف های او بود. تا اینکه سمیرا گفت حالا برویم خیابان و به گوشه ی دیگری از اتاق رفت. یاسر شدیدا گریه می کرد و می گفت: “نرو خیابون، بلند شو بیا خونه” و من از خنده از حال رفته بودم…
دار آباد – فروردین ۶۷

پ.ن: عکس ۲۲ بهمن ۶۸ و میدان امام خمینی تهران است.

بجز عشق… بجز عشق دگر کار نداریم

شنبه, ۱۸ مهر, ۱۳۸۸

نام: زندگی، لوکیشن: میگون ، ژانر: عقشی ( نه عشقی )
دیالوگی از یه فیلم رو به خاطر دارم که می گفت: آدما هیچ وقت عوض نمی شن، فقط بعضی وقتا نفس کم می یارن. حالا شده حکایت ما، سربالایی زندگی رو می گم. راستش نفسم رو بریده ولی از رو نمی رم که… مث قارچ خور ( بازی کردی که؟ ) هی می رم، می پرم، جا خالی می دم. سر راه هم خدا رو شکر اون که زیاده قارچ. آخر هر مرحله هم که می شه می پرم پرچم رو می کشم پایین و حس تکراری مثلا موفق شدن. این وسط فقط نمی دونم از چی گلها اینقده کم شدن… می فهمی چی می گم؟ آخه قارچ خور بدون گل به ته بازی نمی رسه.

نام: دوستی، لوکیشن: پیامک تلفن همراه، ژانر: کیارستمینگ
حسین جان تولد مبارک… اگه رفیق خوبی بوده باشم این باید دهمین هجده مهری باشه که بهت تبریک می گم. این ده شدن اتفاق بزرگیه و من این اتفاق بزرگ رو با پیامکی که بعد از ده ساعت هنوز دلیوری شو دریافت نکردم، بهت تبریک گفتم.!!! رفیق خوب این روزهای من…
که میلادت نزول خجسته ی باران بر تشنگی خاک
و طلوع آفتاب بر سماجت ظلمت
و جلوه ی ستاره ای بر مه گرفتگی افق
مبارک…
راستی کاش عادت داشتی اینجا رو بیشتر می خوندی.

نام: حرفه، لوکیشن: دانشگاه، ژانر: موزیکال
شنیدید که افلاطون برای شناختن خودش چه فلسفه ای داشت؟ اول فکر کرد چی توی دنیا هست که بهش مطمئنه. وجود خودش؟ خدا؟ زمین؟ به همه ی این ها و همه چیز شک داشت و نمی تونست وجودشون رو ثابت کنه. بعد فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد ( حتی شاید خیلی بیشتر ) تا پیداش کرد. افلاطون فهمید که به شک، شک نداره و این اولین شناختی بود که افلاطون بهش مطمئن بود. بعد خیلی سریع اولین آجر بنای شناختش رو هم بر روی اون گذاشت و گفت من شک می کنم و چون شک می کنم، پس هستم و وجود خودش رو ثابت کرد.
امروز با همین فرمول (!!!) فهمیدم عشق من شعر هست و علاقه ام شهر؛ هرچی که شاعر خوبی نباشم و همه ی خیابونای شهر رو بلد نباشم اما از این سربالایی ها که رد بشم شروع می کنم پیاده، با تاکسی، اتوبوس، مترو، موتور و… یکی یکی به کافه ها ، رستوران ها، کتابخونه ها، پارک ها، ایستگاه ها، سینما ها، پل ها ( حتی زیر پل ها )، بازار ها و…سر می زنم و با همه حرف می زنم و… گاهی لابلای نوشته های دفترچه تحقیقم شعری هم می نویسم که احتمالا بیشتر بوی مردم و رنج هاشون رو بده… خیلی شاعرانه است؟ خب کار منم اینه دیگه… . اصلا این جناس شعر و شهر بی دلیل نیست که.

پ.ن: تیتر این پست متعلق به پست دیگری بود که مخاطب عام نداشت و مخاطب خاص هم نه. پس به همان تیترش بسنده شد.
پ.پ.ن: صفحه درباره رستنی ها رو باید دوباره بنویسم. خیلی چیزا عوض شده؛ اولیش خودم.

کوه

شنبه, ۲۲ فروردین, ۱۳۸۸

ممنون از همتون برای روز خوبی که با هم داشتیم.

پ.ن : جمعه ۲۱ فروردین ارتفاعات شیرپلا

دفتر خاطرات

جمعه, ۱۹ مهر, ۱۳۸۷

نداشتن حتی یه کامنت برای پست قبلی ( البته با تعطیلی دو ماهه وبلاگ دور از انتظار هم نبود ) باعث از بین رفتن انگیزه نوشتن ادامه اون پست شد . شاید چند وقت دیگه دوباره انگیزه اش به وجود بیاد . فعلا که نیست .

تو این دوباره شروع کردن به نوشتن وبلاگ اولین چیزی که با خودم قرار گذاشتم نوشتن خاطرات و روز نوشت بود که فکر کنم تنها چیزیه که بعد چند سال خوندنشون برام لذت بخش باشه . وگرنه این که چرا خوک حروم هست و اندیشه های فلان دانشمند چیه و آخرین سرویس وب دویی چیه و … بهش برچسب تاریخ مصرف می خوره و نگاه هم که می کنم می بینم خیلی ها هستن که واقعا خیلی خیلی بهتر از من درباره این چیزا نوشتن و منم استفاده کردم . متاسفانه حداقل الان و تو محیط وبلاگ شخصیم انگیزه ای برای نوشتن مقالات علمی و پست های هدفمند و آموزشی ندارم . البته فعلا .

هیچ چیز بهتر از همون روزمره نویسی و بیان حالات و احساسات و شادی ها و غم ها نیست . که الان خودمو تخلیه می کنه و در آینده هم اگه عمری باشه باعث تجدید خاطره و انبساط خاطر و شاید خنده اطرافیان بشه . می خوام اول خاطرات سال های خاطره ننوشتن ام رو بنویسم و بعد هم به مرور این خاطره ها رو هم تلنبار می شه و واقعا می شه خاطره .

تمام سعیم رو می کنم طوری بنویسم که برای خواننده های وبلاگ هم جذابیت لازم رو داشته باشه تا شانس همراهی دوستان خوبی که به این وبلاگ سر می زنن رو باز هم همراه خودم احساس کنم . شاید از این رهگذر کمی هم به قدرت نویسندگیم اضافه بشه . اگر نقطه ضعفی در شیوه نوشتنم دیدید حتما بگید تا سعی کنم بهتر بنویسم .