خواننده جان حسی که زیر این شعر می دود غریب تر از آن است که بدانم. می خواستم بگویم من پر از حرف مردمان از یاد رفته ام، دیدم نیستم؛ می خواستم بگویم نسبتی عجیب با آخرین ستاره صبح دارم، دیدم ندارم؛ می خواستم بگویم که ماه عاشق من است، هی ساده ساده ساده …فقط خواب دیده بودم که کسی مرده است. کسی که بسیار دوستش داشتم و افسوس که نمی دانم کیست…
با حجم سرد دست تو کاری ندارم
اما برای چشم هایت بی قرارم
خاموش کن با پلک آخر امشبم را
من تیرگی را این چنینش دوست دارم
از سبز و سرخ شهر من چیزی نمانده
از من بگو وقتی برایت سوگوارم
فردا مزارت خالی از گل های پرپر
و جای پوتینی که من هم در فشارم
در خواب هم، خواب تو را باید ببیینم
وقتی دو زانو خم شدی روی مزارم
بلعیده بودت مشت قرص خواب، شاید
فردا بیابی نفرتی زیر شعارم
خوابیده بودی پلک آخر را در آن شب
از صبح بی امید تو من شرمسارم
طوفان، زمین خشک، خورشید برهنه
فرمان چشمانت که باید من ببارم
می بارم اما شعر و شادی متضادند
من را نخوان وقتی به لبخندت دچارم
پ.ن: مهر هم با مهربانی تو آمد و بی مهربانی تو رفت.