این چند روزی که نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شده و با کمک خدا تونستم رتبه ی نسبتا خوبی رو کسب کنم، مورد لطف تعدادی از دوستان واقع شدم که البته همه سوال های متعددی هم در مورد شیوه ی و مقدار مطالعه، منابع و … داشتن که باعث شد برای راحتی خودم و دوستان یک پست وبلاگ رو به این مطلب اختصاص بدم.
پیش از شروع باید بگم این راهنما در مورد رشته مدیریت اجرایی ( با سه گرایش مدیریت اجرایی، مدیریت MBA و مدیریت شهری ) کاربرد دارد و شاید بشود بصورت تک درس هم به عنوان راهنما از آن استفاده کرد. این نکته را هم باید اضافه کنم که این راهنما حاصل جسجتجوی فراوان و تلاش درسی یک سال گذشته ی من بوده و بیشتر حالت تجربه شخصی دارد.
رشته مدیریت اجرایی در کنکور ارشد شامل ۵ درس تئوری های مدیریت، دانش مسائل روز در زمینه ی موسسات تولیدی و خدماتی، هوش و استعداد تحصیلی ( GMAT )، زبان عمومی و تخصصی مدیریت و زبان فارسی می شود که به ترتیب سه درس اول دارای ضریب ۲ و درس چهار و پنج دارای ضریب یک هستند. رشته مدیریت شهری هم دیقیقا دارای همان منابع مدیریت اجرایی است با این تفاوت که ضریب درس زبان عمومی و تخصصی در آن دو است. در مورد مدیریت MBA هم با تفاوت زیادی در منابع مواجه می شویم. منابع آزمون این رشته سه درس ریاضی فنی و مهندسی با ضریب دو، هوش و استعداد تحصیلی با ضریب دو و زبان تخصصی مدیریت ( متفاوت از زبان عمومی تخصصی رشته های پیش گفته اس ) با ضریب یک است.
حالا که با منابع آزمون آشنا شدیم باید یک تصمیم مهم بگیریم و از بین رشته ی مدیریت اجرایی و MBA یکی را انتخاب کنیم و بر روی آن تمرکز نماییم . متذکر می شوم که بسیار بسیار بسیار بعید است کسی بتواند هر دو رشته را با هم دیگر برای کنکور مطالعه کند. پس حتما یکی را انتخاب کنید و برنامه خود را برای قبولی در آن رشته منظم نمایید.
در این مرحله به معرفی منابع و نکته های لازم برای مطالعه تک تک دروس ذکر شده می پردازیم.
تئوری های مدیریت
این درس بنا به گستردگی زیادی که دارد منابع متعددی را نیز شامل می شود که واقع بینانه باید گفت کمتر کسی می تواند تمام و یا حتی حجم زیادی از آن را مطالعه کند. در مورد این درس نکته اولی که باید در نظر بگیرید سابقه مطالعات مدیریتی شماست ( آیا رشته ی کارشناسی شما مدیریت بوده؟ ) در صورتی که شما این مطالعات را داشته باشید طبیعا شانس بیشتری خواهید داشت و در نتیجه زحمت کمتری و البته نوع مطالعه شما نیز متفاوت است. پیشنهاد من به دوستانی که این سابقه را دارند تهیه کردن جزوه تئوری های مدیریت سنجش تکمیلی یا پارسه یا ماهان ( در نتیجه گیری آنچنان متفاوت نیستند ) و مطالعه خوب و عمیق آن است و سپس در صورت موجود بودن وقت خرید کتاب های مبحثی مدیریت به صورت تکی در مباحث مختلفی که احساس ضعف یا اهمیت می کنید است. اما دوستانی که آشنایی قبلی با دانش مدیریت ندارند بهتر است از مطالعه ی کتاب های مبحثی شروع کنند. دلیل ساده ی آن هم وجود شرح و توضیح و تمثیل بیشتر در این کتاب ها است که باعث می شود کم کم با علم مدیریت آشنا شوید و درک متون مدیریتی را برایتان ساده می کند.
در زمینه کتاب های مبحثی منابع مختلف پیشنهاد های زیاد و مختلفی می کنند که کتاب های زیر نسبتا پر اهمیت تر هستتند:
۱/ مدیریت عمومی دکتر الوانی ( این کتاب بخصوص برای دسته دوم برای شروع بسیار مفید است )
۲/ مدیریت منابع انسانی دکتر اسفندیار سعادت
۳/ تئوری های مدیریت رابینز
۴/ مبانی سازمان علی رضائیان
۵/ مبانی فلسفی و تئوری های رفتار سازمانی دکتر افجه
نکته بسیار مهمی که مهمتر از خرید این کتاب هاست فرصت مسلط شدن به آنها و درک آن هاست . پس بی دلیل سر خود را با کتاب های زیاد شلوغ نکنید و مطمئن باشید چند بار خواندن یک کتاب بسیار مفیدتر از خواندن چند کتاب مختلف هست. برای مثال من خودم برای این درس جزوه سنجش تکمیلی و کتاب های شماره یک و دو را مطالعه کردم و با همین سه منبع حدود هفتاد درصد تئوری زدم. پس بازم هم تکرار می کنم اول کتاب هایی که مهم هستن و بعد جزوه و تسلط به آنها. به این نکته هم توجه کنید که اهمیت این کتاب ها در سال های مختلف کنکور متفاوت بوده پس زیاد با این فکر که کدام بیشتر منبع سوال قرار می گیرد خود را مشغول نکنید. با دقت کتاب ها را انتخاب کنید و وقتی انتخاب کرید و شروع به مطالعه دیگر به هیچ دلیلی منبع مطالعاتی خود را عوض نکنید. مباحث در بسیاری از این کتاب ها همپوشانی دارد. پس به منبع انتخابی خود اعتماد کنید. نکته مهم آخر تسلط به تست های سال های گذشته است که آنها را هم می توانید در جزوه های ذکر شده پیدا کنید. پسیاری از سوالات تکرار می شود و البته زیاد به تست های تالیفی اعتماد نکنید و به تست های سال های گذشته اکتفا کنید. مهم تسلط به داشته هاست.
دانش مسائل روز در زمینه موسسات تولیدی و خدماتی
این درس طی دو سه سال گذشته از دو بخش اصلی تشکیل شده است . حدود ۵۰ درصد سوال های مطرح شده در آن دقیقا از همان منابع تئوری های مدیریت است ( که تکلیفش مشخص است ) ولی ۵۰ درصد بقیه آن متاسفانه در برگیرنده منابع بسیار متعددی است. برای درک موضوع می توانید به سوالاتی از این دست فکر کنید : مساحت دریای خزر؟ موضوع ایزو ۱۰۰۰۰-۱ ؟ علامت اختصاصی سازمان های مختلف بین اللملی ؟ سیاست های کلی نظام؟ برنامه بودجه و چشم انداز سال های مختلف ؟ نوع حکومت کشور ها؟ قانون کار ؟ قانون اساسی؟ قانون تجارت؟ اقتصاد خرد و کلان؟ اصطلاحات رایج تجارت بین الملل؟ آمار های مختلف ملی و بین المللی مثل جمعیت و…؟ پس متوجه شدید که سوالات دارای گستره وسیعی است که اگر بخواهید منبع همه انها را مطالعه کنید یقینا غیر ممکن است. پس این جا هم خیال خود را راحت کنید و به یک کتاب جمع و جور و برگزیده و تست های سال های قبل و تسلط کامل به آن بسنده کنید. پیشنهاد من در این مورد بدون تردید کتابی به همین نام از انتشارات نگاه دانش است. در بعضی منابع پیشنهاد شده که به مطالعه روزنامه های اقتصادی و سیاسی روز و همچنین سایت سازمان آمار نیز پرداخته شود که البته تجربه شخصی من این کار را مفید نمی داند و بیشتر از فایده باعث عدم تمرکز و هدر رفتن وقت می شود. دقت داشته باشید که میانگین درصد رتبه های تک رقمی کنکور هم به شصت نمی رسد، پس نگران نرسیدن به حد نصاب نباشید و به تسلط به همین مقدار دانش منسجم و آماده اکتفا کنید.
هوش و استعداد تحصیلی ( GMAT )
در مورد هوش با دوسته داوطلب مواجه هستیم. گروه اول داوطلبهای MBA و دسته دوم مدیریت اجرایی و شهری. مطالعه GMAT شامل مباحث مختلفی بوده که به علت ماهیت ریاضی وار حدود نیمی از سوالات مناسب افرادی هست که آشنایی خوبی با ریاضی دارند. توجه داشته باشید که GMAT شبیه آزمون های هوش معمولی که اکثر ما دیده ایم نیست و نوع خاص سوالات خود را دارد. از مباحث ریاضی وار تا درک مطلب و درست نویسی. خوشبختانه برای این درس هم کتابی دو جلدی با همین نام توسط انتشارات نگاه دانش منتشر شده که منابع بسیار خوبی از درس و تست ارائه داده است. درس GMAT آنچنان وقت گیر نیست و بهترین راه تسلط به سوالات حل تست های سال های قبل با استفاده از شیوه هایی که کتاب معرفی می کند می باشد. پیشنهاد من این است که این درس را حدود چهار ماه مانده به کنکور شروع کنید و مطمئن باشید که به اندازه کافی وقت خواهید داشت.
زبان عمومی و تخصصی مدیریت
بحث در مورد زبان بسیار بستگی به سطح فعلی زبان شما دارد. به طور کلی ۱۵ سوال درس زبان عمومی و ۱۵ سوال زبان تخصصی سوالات درس زبان را تشکیل می دهند که حدود ۷۰ درصد سوالات هم منوط به توانایی شما در درک مطلب و داشتن فرهنگ واژگان گسترده است. پیشنهاد شخصی من این است که اگر در درس زبان ضعیف هستید خودتان را برای ۴ سوال گرامر خسته نکنید و مبحث گرامر را کنار بگذارید. برای مطالعه هم به عنوان منبع زبان عمومی کتاب ۵۰۴ واژه ضروری زبان پیشنهاد می شود ( البته همراه با ترجمه فارسی ) این کتاب شامل ۵۰۴ واژه مهم است که به همراه مثال آورده شده که تقریبا برای هر لغت تازه با سه لغت جدید دیگر نیز در متن مواجه می شوید که حجم زیادی از لغت را تشکیل می دهد. بهترین کار این است که ابتدا همان ۵۰۴ لغت ضروری را یاد بگیرید و بعد تا جایی که فرصت شد به لغات فرعی تر هم بپردازید. در مورد زبان تخصصی هم بهترین کار حفظ لغات در متون تخصصی و درک آن متون است. کتاب های زبان تخصصی مدیریت داور ونوس کتاب های بسیار مناسبی هستند که اگر بتوانید کاملا مطالعه کنید و برای خود ترجمه نمایید بسیار خوب است. ولی کار راحت تر و البته ممکن تر به خصوص برای کسانی که در زبان ضعیف هستند خرید نمونه سوالات زبان تخصصی مدیریت سال گذشته همراه با پاسخ و ترجمه کامل است ( از هر انتشاراتی که باشد مهم نیست چون سوالها یکی است ) که با تسلط به آن ها هم می توانید از پس نسبت خوبی از سوالات زبان برآیید. درس زبان را از همان روز اول به صورت جدی شروع کنید و تا روز آخر هم با همان جدیت دنبال کنید. وقفه ی حتی یک روزه هم در یادگیری زبان مشکل ایجاد می کند . پس زبان را مستمر و همیشگی تا روز کنکور دنبال کنید.
زبان فارسی
سوالات درس زبان فارسی در چند سال گذشته تقریبا به مباحث ادبیات فارسی پرداخته است. بهترین منبع برای این درس کتاب های سه سال دبیرستان و پیش دانشگاهی است. بیشتر سوالات این درس را نیز درک و معنی شعر و نثر در بر می گیرد و تعداد خیلی کمی از سوالات شامل صنایع ادبی و تاریخ ادبیات و زبان فارسی می شود. در واقع چیزی حدود ۱۸ تا ۲۰ سوال را از معنی شعر و نثر و درک آن می دهند و ۵ تا ۷ سوال را هم از باقی مباحث. پس مطمئنا توانایی شما در درک شعر و متن بسیار مهم است. در مورد زبان فارسی زدن تست های سال های گذشته کمک چندانی به شما نخواهد کرد و پیشنهاد می شود بیشتر از مطالعه همان کتاب های دبیرستان و پیش دانشگاهی در سه ماه آخر وقت نگذارید.
در مورد درس های ریاضی فنی و زبان تخصصی MBA هم آشنایی زیادی ندارم.
نکته های پایانی
در نهایت پیشنهاد من به شما شروع مطالعه از همین امروز است. سعی کنید مطالعه خود را به صورت مستمر و همیشگی تا کنکور ادامه دهید و از نوسان در حجم مطالعه روزانه بپرهیزید. مطمئن باشید با ۹ ماه مطالعه هر روز چهار ساعت می توانید بسیار به رتبه های خوب و عالی امیدوار باشید. در مورد اهمیت درس ها هم به ترتیب اول درس تئوری های مدیریت و زبان، در رده بعد درس GMAT و دانش مسائل روز و در رده سوم درس ادبیات است. پیشنهاد کلی من این است که درس زبان و تئوری ها را از همین امروز تا روز آخر مرتبا بخوانید و دوره کنید و درس های دیگر را هم به ترتیب چهار ماه، سه ماه و دو ماه مانده به کنکور شروع کنید و تا روز آخر ادامه دهید. البته این یک تقسیم بندی کلی است که احتمالا برای تعداد زیادی از داوطلبان مناسب است اما شما با توجه به ضعف و قوت خود ممکنن است مثلا مجبور به مطالعه کمتری در درس زبان و مطالعه بیشتری در درس فارسی باشید.
در نهایت مهمترین نکته به تجربه من این است:
داشتن انگیزه برای قبولی و اینکه تسلط بر حجم کمی از مطالب بسیار مهمتر از خواندن همه مطالب است ( البته نوارتون گیر نکنه ها -_- )
موفق باشید و اگر سوالی براتون مونده بود با ایمیلم تماس بگیرید. هر کمکی از دستم بربیاد در خدمتم.

ممنون از همتون برای روز خوبی که با هم داشتیم.
پ.ن : جمعه ۲۱ فروردین ارتفاعات شیرپلا
ساعت پنج بعد از ظهر بود که از ملایر به قصد بازدید از تپه باستانی نوشیجان حرکت کردیم. راه آنچنان طولانی نبود و بعد از تقریبا بیست کیلومتر رانندگی در جاده همدان تپه شروع به خودنمایی کرد. قلعه سه هزار ساله همچنان پابرجا بر تپه نوشیجان نمایان بود و می رفت در سرخی روز ششم فروردین ماه ۱۳۸۸ یکی دیگر از صدها هزار روز پایداری اش را به شب پیوند بزند.
با نگاهی کلی به قلعه فهمیدیم که قلعه از سه بخش اصلی دژ، معبد و تالار تشکیل شده. دژ که دارای معماری نسبتا ساده تری است محل استراحت سربازان بوده که دارای چند قسمت کوچکتر نیز است که با توجه به کوره ها و تاقچه های موجود در آن احتمالا آشپزخانه دژ هستند. در دژ همچنین بخش هایی برای استفاده به عنوان کمین و سنگر وجود دارد. قسمت بعدی قلعه، معبد بود که به شکل نیم صلیبی و دارای طاقچه های نسبتا زیادی در دیوار های خود بود. نکته جالب در مورد معبد ورودی های کوتاه آن بود که دلیلش می تواند بوجود آوردن حالت ادای احترام در ورود کنندگان به معبد بوده باشد. قسمت بعدی قلعه که بزرگترین قسمت آن نیز می باشد تالار ستون دار است که آثار به جا مانده حکایت از وجود دوازده ستون در آن داشت و نیز دیوار های آن دارای تزئینات بیشتری نسبت به سایر قسمت های قلعه است. جالب ترین نکته در مورد تالار وجود حفره ای غار مانند درست در وسط آن است که حدودا طولانی نیز به نظر می رسد و توضیحی در مورد آن ننوشته اند. اگر بخواهیم حدس بزنیم باید گفت احتمالا مسیری زیر زمینی است برای موارد ضروری و شاید فرار.
ساعتی از حضور روی تپه گذشته بود و هوا داشت تاریک می شد. با احساسی سرشار از غرور قلعه سه هزار ساله را با خاطراتش تنها می گذاریم و از تپه پایین می رویم.
نوشته زیر خلاصه ای از توضیحاتی است که در بروشور معرفی تپه خواندیم:
بنای تاریخی نوشیجان در حدود ۲۰ کیلومتری شمال غرب ملایر و ۶۰ کیلومتری جنوب همدان بر فراز تپه ای به ارتفاع تقریبی ۳۷ متر قرار گرفته است. این اثر که ابتدا به صورت تپه ای باستانی بود از سال ۱۳۴۶ مورد کاوش های باستان شناسی قرار گرفت و در نتیجه شش فصل کاوش صورت گرفته ۳ دوره تاریخی در آن شناسایی شد.
آثار فوقانی مربوط به دوره پارت، لایه میانی استقرار هایی از دوره حخامنشی و آثار تحتانی که روی سازه طبیعی تپه بنا گردیده از دوره ماد (اوایل قرن ۸ ق.م) بر جای مانده است.
سازه های مختصر دو دوره پارتی و هخامنشی این تپه باستانی پس از مطالعات کافی برداشته شد و آثار اصلی شامل دژ، معبد و تالار ستون دار از اوایل دوره پابرجاست.
عناصر این مجموعه به عنوان نخستین الگوهای معماری ایرانی در فلات قاره ایران از منحصربه فردترین و ارزشمندترین آثار موجود کشور محسوب می شود.
نوشیجان شامل اجزای زیر است:
ü بنای قدیمی جبهه غربی ( نخستین نیایشگاه )
ü تالار ستون دار ( آپادانا )
ü معبد مرکزی ( دومین نیایشگاه )
ü اتاق ها و انبار ها
ü تونل
ü حصار و دژ
این اثر به شماره ۷۶۳ در تاریخ ۳/۱۱/۱۳۴۶در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
نکته: از این به بعد سعی می کنم کمی در مورد ملایر (شهرم) بنویسم.
سه شنبه صبح روز دهم فروردین بود که برف خانه نشیم کرد. این دست روزها هم یا به خواندن می گذرد یا به نوشتن؛ اول می خوانی و بعد هوس می کنی کمی هم بنویسی، حالا هرچه بادا باد. این را هم به عنوان بهاریه از من بپذیرید که دست های خالی ما را فقط کلمه است که پر می کند…
آن روزها زمستان که تمام می شد اول تو می آمدی و بعد هم بهار سر و کله اش پیدا می شد. این روزها هم که دیگر خبری از ما نمی گیری و پیکی هم نمی فرستی، بهار هم نیامده و برف هنوز می بارد و کسی هم نیست که بگوید ای سیاه زمستان گیرم بهار نیامد تو چرا نمی روی؟ برو و بگذار کمی تنها باشیم؛ بگذار کمی تهی باشیم در این بی فصلی تقویم ها.
بگذار حقیقتی را برایت بگویم: عاشق های پاک باخته این روزها هی پرسه می زنند و هی گل های رز قرمز و گلایل سفید را به فراخور حال شان پرپر می کنند و لای همه کتاب های شعر را با اشک های شان نمناک می کنند و یاد روزهایی می افتند که پیکی می فرستادند و پیامی می گرفتند و حالا در بی جوابی نامه های امروزشان گریه می کنند و هیچ نمی دانند کسانی هم هستند که فقط گاهی در دل زمزمه می کنند: “تو کجایی نازی؟عشق بی عاشق من”. خوب است هر چند وقت دوباره از خود بپرسیم عشق مهم تر است یا معشوق. اگر پیش خود فکر کرده ای عاشق را فراموش کرده ام، حالا خیالت راحت شده؛ ولی باور کن همیشه تمام سعی ام بر این بوده و خواهد بود. که در مقابل معشوق، عاشق را چرا و در مقابل عشق، معشوق را چگونه.
گیرم بهار نیامد، گیرم هوا هنوز کمی سرد باشد، خورشید را چه می گویی که هر روز دارد کمی دیرتر از روز قبل غروب می کند؟ و درخت ها را که هی شکوفه می دهند به هوای بهار و هی سرما شکوفه هایشان را می سوزاند. بگذار ما هم شکوفه کنیم و بای لرزش هم بنشینیم. بگذار غروب ها کمی بیشتر قدم بزنیم به هوای خورشیدی که اگر هم نمی تابد می دانیم که هست. شنیده ام مردمانی هستند نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک که ماه ها در تاریکی شب و ماه ها در روشنایی روز با چراغ و پرده زندگی را سر می کنند و آن جا هم بی گمان عشق است که سیاهی را به نور پیوند می دهد. به من بگو چرا ما با کمی برف، بهار را باور نکنیم.
پ.ن: فعلا حال هوای بهاری ما را تحمل کنید. این نیز بگذرد.
ارسال شده در مورخ ۱۱ فروردین ۸۸ توسط modir | موضوعات: روزنوشت ها | نظرات: ۳ نظر
تقصیر خود شماست که اینقدر می نویسید که من فقط فرصت می کنم بخوانم و فرصتی برای نوشتن باقی نمی ماند. نزدیک عید هم که می شویم بدتر هم می شود و دیگر وقتی برای وبلاگ بیچاره نمی ماند؛ همین است که بعد از یک ماه هم که می آیم دارم چرند و پرند تحویل خواننده محترم می دهم که شاید دلش گرم شود که بلآخره آدمی زنده پشت این وبلاگ هست که همیشه حواسش به این جا هست و فقط شاید این روزها حرفی برای گفتن ندارد.
امروز خانه مان را حسابی تکاندیم و اتاق را هم طور دیگری چیدم. کامپیوتر بدبخت را هم تکه تکه کردم و دوباره مونتاژ کردم و ویندوز را هم عوض کردم و حس می کنم خستگی از تن این بنده خدا هم در رفته و حسابی قلنجش شکسته. حمام هم رفتیم و در کل احساس نظم خاصی در ما حکم فرماست.
برای عید برنامه خاصی ندارم و احتمالا گذینه گذران اوقات به بطالت را انتخاب کنم با چاشنی کمی تلوزیون و کتاب و مجله. مسافرت؟ ها؟ برو بابا. البته قول می دهم چند باری هم این جا را بروز کنم و شما را در علافی خود سهیم کنم. بقول شاعر علافی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست…
امروز در به در همه دکه ها را دنبال همشهری داستان گشتیم نبود که نبود و همه این ها تقصیر این پیچک سر به هوا بود؛ پس به همان همشهری جوان ویژه عید رضایت دادیم که البته ویژه نامه نسبتا خوبی است و بخرید که به قیمتش می ارزد. می خواهم برای عید دو سه تا رمان بخوانم، نه خیلی کوتاه و نه خیلی بلند. شاید اینجا درباره اش نوشتیم و فعلا هم هنوز که هنوز است درگیر غزل های سعدی و جناب سید علی صالحی و ری رایش هستیم و احتمالا خواهیم بود.
تقریبا یک ماه پیش بود که رفتم کتاب آموزش خط تحریری خریدم و البته هنوز کاری نکرده ام. مادرجان می گوید همه دلایل عدم پیشرفت آقای پدر خط بد است و من این را قبول ندارم. نه اینکه خطش بد نباشد ها ( ایفتیضاح) نه ولی نقطه ضعف های بزرگتری هم دارد که به دلایل امنیتی قادر به بیان آن ها نیستم.
بگذارید در این خط آخر رازی را برایتان بگویم: با کم بودن نظرات پای نوشته هایم مشکلی ندارم؛ ولی وقتی کامنتی پای نوشته ام نمی آید با خودم می گویم وقتی هنوز مطلب قبلی را کسی ندیده چرا باید مطلب جدیدی بنویسم. البته بیشترش تنبلی است تا این چیز ها و … این شعر هم از سید علی صالحی برای پایان این پست که بلاخره یه نکته مفید و خوب هم داشته باشه:
نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پیاله و پروانه از پسین،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته اید،
با رویاهامان چه می کنید!
ارسال شده در مورخ ۲۵ اسفند ۸۷ توسط modir | موضوعات: روزنوشت ها | نظرات: ۹ نظر
خواننده جان سلام! می دانم سالی شده بود که در این حیات خلوت کسی شاعرانگی نکرده بود. بعضی سال ها را باید سال های سخت نامید؛ سال هایی که هرچند زود، ولی سخت می گذرند و بعد یک روز همه چیز تمام می شود. ظهر چهار شنبه ای بود که خانه شماره سه از سوال ۱۵۵ را با مداد سیاه نرم پر کردم و سال کبیسه تمام شد. در راه باران سختی می بارید (می دانم که به یاد داری، که همین هفته پیش بود) به خانه که رسیدم باید جای چند کتاب را عوض می کردم . زبان، تئوری های مدیریت، دانش، جیمت، ادبیات و … همه را در پایین ترین قفسه کتاب خانه گذاشتم و چند کتاب دیگر که باید به روی میز منتقل می شد؛ دستور زبان عشق، گزینه اشعار سید علی صالحی، غزل های سعدی، جاناتان مرغ دریایی و فروغ. شعر مربوط به ماه ها پیش می شود که کاغذش لابه لای شعر های فروغ مخفی شده بود اما آنقدر جراحی شد که بشود گفت چهار شنبه ۲۶ بهمن تازه به دنیا آمده.
آری گرفته ام از قصه های بارانی
از این شعاع های فقط پشت ابر نورانی
گفتی نگاه کن، به خدا کرده ام … هزار
دلگیرم از دلت ای آفتاب پنهانی
در مسجدت دل من بی تو جمکران
شب های جمعه پر از فکر این و آن
انگار سهم من گله ای از تویی که نیست
دریا، ولی تهی از هرچه بیکران
وقتی دلم به دلت گیر می شود
پیشانی ام به صحن تو درگیر می شود
سجاده ای که پر از بوی خاک ماست
با اشک های چشم تو تطهیر می شود
آقا خطا که نه … شاید فرامشی
تا کی غروب جمعه و اینقدر خامشی
تا کی هوای غیب تو؟ کی می کند اثر
آقا صلاح نیست که این پرده بر کشی؟
امشب بیا، نه که صلحی بپا کنیم
تنها همین که لشکر شک برملا کنیم
مردی نوشت: پیر شدم؛ خواستی نیا
خوب است این چنین پر چاهی دعا کنیم؟
ایمان من همین: پر شکی به جسم تو
چیزی نگو که همین بود قسم تو
گفتم گرفته ام از خود که بی تو است
ذکری نکرده ام که نباشد به اسم تو
اما دعای فرج را نخوانده ام
تا نیمه آمده ام، باز مانده ام
صد بار تازیانه زدم اسب خویش را
آقا تمام راه کمی کج نرانده ام؟
چشمان بی خبر که تماشا نمی کند
عمری گذشته و افشا نمی کند
تصویر تو به خیالم چنین شده
مردی که رفته و حاشا نمی کند
آدما تو زندگیشون مراحل مختلفی رو طی می کنن که بعضیاشون از بقیه مهمتر و تعیین کننده تر هستن . مراحلی مثل تحصیلات عالی، عشق و ازدواج، پیدا کردن کار، خرید خونه و … . فکر می کنم امروز هم یکی از همون روزهای مهم زندگی من باشه . روزی که توی کنکور ارشد شرکت کردم و فارق از نتیجه اون فکر می کنم از یکی دیگه از مراحل زندگیم عبور کردم . معمولا آدما بعد از این مراحل مهم تغییرات زیادی می کنن یا حداقل سعی می کنن تصمیم های جدیدی بگیرن و اتفاقات جدیدی رو تجربه کنن . برنامه های زیادی برای خودم ریختم و کلی فکر کردم که حالا چه کار باید انجام بدم ؟ چطور رفتار کنم ؟ چطور فکر کنم ؟ چه مسیری رو انتخاب کنم ؟ و … ولی اصلی ترین نتیجه ای که این روزها از فکر کردن و فکر کردن بشت سر هم گرفتم توی همین یه بیت می شه خلاصه اش کرد:
آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را
*فکر کردن یک دیوانه باید تماشایی باشد.
ارسال شده در مورخ ۲۴ بهمن ۸۷ توسط modir | موضوعات: روزنوشت ها | نظرات: ۲ نظر
این داستان کوتاه رو برای شرکت توی مسابقه داستان ایرانی فرستاده بودم که البته همون طور که حدس می زدم کاری از پیش نبرد و حالا که نتایج اعلام شده همین جا منتشرش می کنم تا بخونید و دوست دارم نظرتون رو بدونم . نکته مهم اینه که این رو می شه اولین تجربه داستان نویسی من دونست و مطمئن هستم که پر از ایراد و اشکال، پس بسیار خوشحال می شم بهشون پی ببرم .
شمع بیست و سوم
حیف از دسته ی آدمهایی نیستم که انقدر کار دارن و انقدر حواسشون پرته که روز تولدشون یادشون رفته و در ضمن انقدر محبوب قلبهای دوست و آشنا هستن که آخر شب وقتی خسته و کوفته به خونه می رسن با یه جمعیت صد نفری مواجه می شن که کلی یه لنگه پا تو تاریکی کشیک کشیدن تا آقا از راه برسه و همگی یکصدا براش سرود تولدت مبارک رو بخونن و به ابراز احساسات بپردازن . البته ما هم چند باری تحت تاثیر تهاجم فرهنگی سریال های تلوزیون ، در همون جمع کوچیک خانواده دست به این حرکتای لوس زدیم ولی خوب اونجا همه چیز برنامه ریزی شده بود و باور کنید بیشتر از بیست دقیقه هم طول نکشید که واقعا ما خانوادگی کشش بیشتر از این مدت فیلم بازی کردن رو هم نداریم . در کل چیزی که ذهنم رو مشغول کرده این هست که مگه می شه آدم روز تولدش رو فراموش کنه ؟ من که فکر می کنم امکان نداره .
روی صندلی آخر مینی بوس کنار امیر نشسته بودم و تند تند داشتم این حرفا رو بهش می زدم که مینی بوس کنار جاده ترمز کرد. راننده پیاده شد و از طرف جاده اومد به سمت ته ماشین و یکی یکی با دست به شیشه ها زد که یعنی پیاده شین. توی سرمای ساعت هفت شب جاده دماوند-تهران نرسیده به جاجرود آخرین امیدهای مسافرها برای رسیدن به چله نشینی شب یلدا با نداشتن لاستیک زاپاس به نامیدی تبدیل شد. همه برای فرار از سرما به داخل ماشین برگشتن . راننده سعی می کرد با تلفن همراهش با جایی تماس بگیره و بنظر می رسید کاری از پیش نمی بره. پاهام توی برف فرو رفته بود و داشتم به این موضوع فکر می کردم که حیف از اون دسته آدم هایی نیستم که وقتی همچین شرایطی دقیقا شب تولدشون رو خراب می کنه می تونن با تریپ فلان بازیگر معروف تکیه بدن به مینی بوس و هی پک بزنن به سیگارشون و همین طور که به دورتر ها خیره شدن به این فکر کنن که ای بابا عجب دنیایی شده و خلاصه می تونن هزارتا فکر باکلاس پیش خودشون بکن و برن تو توهم و فکر کنن زندگی شون و این اتفاقا همه فیلم هستن و اون آقایی که داره توی گوششون از جبر جغرافیایی ناله می کنه هم عمرا صدای ام پی تری پلیر باشه که همون موسیقی متن فیلم هست . در کل چیزی که می خواستم بگم اینه که زندگی که فیلم نیست مردیکه یا شاید : مرتیکه . حداقل تا حالاش واسه من همچین نبوده .
یک ساعتی طول کشید تا بلاخره یه مینی بوس دیگه از راه رسید و ما رو سوار کرد . البته صندلی هاش پر بود و ما به شیوه ماشین حمل گوشت باید تا خود تهران اون وسط شلنگ تخته می انداختیم و حالا فکر کنید که فکر کردن تو این حالت چقدر سخت می تونه باشه . توی ذهنم داشتم به رابطه اون دو دسته آدمهایی که دربارشون فکر کرده بودم فکر می کردم . فکر کردم احتمالا این دو دسته در واقع یه دسته هستن و باید کلی نقاط مشترک با هم دیگه داشته باشن . در کل من فکر می کنم تا آدم عضو دسته دوم نشه ، نمی تونه توی دسته اول هم جایی داشته باشه . دلیل واضح این حرفم هم اینه که من مطمئنم هیچ کسی روز تولدش رو فراموش نمی کنه بخصوص اگه اینقدر حواسش به حس و حالش و ژستش و تریپش باشه و همیشه این حس رو داشته باشه که زندگی فیلمیه که اون سوپر استارش هست ، پس همیشه باید آماده . در کل چیزی که می خواستم بگم این هست که وقتی آدم اینقدر حواسش به خودشه عمرا روز تولدش یادش بره؛ وقتی هم می گه یادم رفته و وای که چقدر شماها منو سورپرایز کردید در واقع بازم داره ادامه بازی “من باحالم من باحالم” رو اجرا می کنه .
اتوبوس که سه راه تهران پارس رسید تازه این ایرانسل بیچاره آنتن دار شد . راستشو بخواید منتظر بودم که حداقل چهار یا پنج تا اس ام اس تبریک تولد برام برسه ؛ اما دریغ از حتی یه دونه . خب تو جمع دوستانه اطراف من کلا این جور چیزا بچه بازی به حساب میاد و افت داره . حالا بگذریم که دلخوری هم داره و هیچکس به روی خودش نمیاره . به مترو که رسیدم خودم رو به زور توی آخرین قطاری که از دردشت به سمت صادقیه می رفت جا دادم . دستام رو به بالا بود و هر چقدر سعی کردم نتونستم موقعیت ام رو تغییر بدم . داشتم پیشبینی اتفاقی که توی خونه منتظرم هست رو تو ذهنم تصویر سازی می کردم . چیزی که تقریبا ازش مطمئن بودم : بابا می اومد بیست هزار تومن می داد بهم می گفت اینم کادوی تولدت و مامان هم زحمت کشیده به مناسبت این روز عزیز قرمه سبزی بار گذاشته . البته شانسی که اوردم هم زمان شدن تولدم با شب یلدا هست که هیچ کس نمی تونه بگه فراموش کردم . ولی براحتی می تونه بگه : از این زوائد و حواشی تولد که خوشت نمیاد ؟ میاد ؟ بعد ما هم طبق معمول با یه حالت محکم می گیم معلومه که نه . بعد پولشو رد می کنن میاد . وسلام و تولد تمام .
به همین خزعبلات فکر می کردم که نگاهم به تابلویی افتاد که روش نوشته بود : آدمی همان چیزی می شود که می اندیشد . بقیه راه به این موضوع فکر می کردم که من به چی فکر کردم که این شدم . به ایستگاه نواب که رسیدیم متروی بلند ترین شب سال دیگه کم اورد و از بلندگوهاش درخواست کردن که برای تعویض قطار مسافر ها پیاده بشن . پیاده که شدم تصمیم گرفتم بقیه راهو پیاده گز کنم . از نواب تا متروی آزادی راه زیادی که نیست . بارون نم نم می بارید و من همین طور که سمت چپ خیابون نواب رو بالا می رفتم به اون جمله فکر می کردم .
دم در که رسیدم طبق معمول همیشه با ریتم دینگ دینگ دیدینگ دینگ زنگ رو فشار دادم . کسی جواب نداد . یه نگاه به ساعت انداختم ، یه ربع مونده بود به یازده . با کلید در رو باز کردم و داخل ساختمون شدم . لامپ های خونه خاموش بود . حدس زدم باید خوابیده باشن . قبل از این که بخوام کلید رو بچرخونم در باز شد و ارکسر سمفونیک خانوادگی به رهبری بابا شروع کردن به خوندن تولد … تولد … تولدت مبارک ، مبارک … مبارک … تولدت مبارک . تنها چیزی که تونستم توی چشمای خندون مهمونا بگم همین بود : واقعا سورپرایز شدم.
ساعت یک صبح بود ، به دیوار بالکن تکیه داده بودم و داشتم توی هوای سرد شب یلدا به بخار داغی که از ماگ شیر قهوه بلند می شد نگاه می کردم و آخرین فکرایی که توی سرم می چرخید رو با خودم مرور می کردم . فکر کردم احتمال داره من اشتباه کرده باشم و برداشت آدما می تونه نسبت به یک نفر متفاوت باشه . شاید اصلا این طوری درسته که …
یاسر … یاسر … . برگشتم رشته افکارم پاره شده بود . سمیرا به همون حالت ازم یه عکس گرفت . شده بودم شبیه همون سوپر استار هایی که سر شب بهشون فکر می کردم . خیره به دور ، قرق شده در افکار فلسفی و چهره ای که به مدد تاریکی و بخار شیر قهوه حالت مشکوک و جذابی به خودش گرفته بود .
نکته : داستان رو شب تولدم ( شب یلدا ) نوشتم .
ارسال شده در مورخ ۲۸ دی ۸۷ توسط modir | موضوعات: داستان | نظرات: ۴ نظر
اگر این وبلاگ صفحه “درباره من” نداشت ، چه چیزها که درباره خودم نمی نوشتم.
پ.ن: مثلا… بی خیال به همون درباره من رجوع کنید.

آدمی همیشه بین رفتن و ماندن مردد است. برود که خاطره ای دلپذیر شود برای دیگران و دیگران بشوند نوستالژی های او؛ یا نرود و آنقدر کنار بقیه بماند که از ماندن با دیگران خسته شود و در جمع احساس غربت کند و دیگران را هم کلافه . رفتن و دل بریدن خوب است، خیلی خوب؛ اما عزیز دلم، اگر روزی بزرگ شدی، اگر روزی مرد شدی، اگر روزی خواستی پشت آن کوه های سر به فلک کشیده و دود گرفته ی شهرتان را هم ببینی، اگر دلش را داشتی که یک خداحافظی بگویی و دیگر پشت سرت را هم نگاه نکنی، اگر خواستی بروی و با دیگری “هم” بشوی، برو، ولی در اوج، بگذار آخرین تصویر تو خاطری ای دلپذیر شود برای ما که این یعنی هنوز رشته ای ناگسستنی دارد ما را به سوی هم می کشد؛ اگر این عصر رفته تا عمق آهن و فولاد امان دهد.
پ.ن: حرف از رفتن یا نرفتن نیست. حرف از تازه و با طراوت شدنه. حرف از دیدن و دیدن و دیدن و… شاید دیده شدنه. حرف از اینه که وقتی به دستات نگاه می کنی دیگه خالی نباشه. حرف از اینه که کاری کنی و گوهری داشته باشی و مثال نقضی بشی برای روزگار بی در و پیکر خودت؛ حتی اگه یه آدم خیلی خیلی خیلی ساده و معمولی هستی.