به بی عادتی کاش عادت کنیم

اسفند ۱م, ۱۳۸۸ دسته : روزنوشت ها | ۵ دیدگاه »

سیزیف از خواب بیدار شد. چند دقیقه ای در اتاقش قدم زد. چای صبحانه اش را خورد. همان آهنگ همیشگی را پلی کرد. همان کتاب همیشگی را خواند. با تعدادی از همان دوستان همیشگی تماس گرفت. تعدای از همان دوستان همیشگی با او تماس گرفتند. نهارش را خورد. سری به اینترنت زد. همان اخبار همیشگی را خواند. همان صفحات همیشگی را دید. حتی به صورتی تکراری هیجان زده شد. بعد چرت سر ظهر همیشگی اش را هم زد و حاضر شد که به همان کلاس همیشگی با همان استاد همیشگی اش برود…
زندگی مان تلاش ریشخند آمیز سیزیف جدیدی شده که درک نمی کند کمال مورد نظرش سرابی بیش نیست. خیالی باطل است که حتی پیش از دستیابی بدان محکوم شده ایم.
پ.ن: سیزیف در اساطیر یونانی شاه ناحیه ای به نام کورنت بود که در دوزخ زیرزمینی مردگان محکوم شد سنگ بزرگی را تا قله کوهی بغلتاند و بالا ببرد. اما هر بار که سنگ به قله می رسید دوباره به پایین می غلتید. افسانه ها می گویند که او این کار را باید تا ابد ادامه خواهد داد.
پ.ن۲: عنوان بخشی از شعر دکتر قیصر امین پور است: تمام عبادات ما عادت است … به بی عادتی کاش عادت کنیم

آه از کوتاهی عمر و بلندی آرزو

بهمن ۴م, ۱۳۸۸ دسته : موضوعات مختلف | ۳ دیدگاه »

سالهاست که دل مشغول همین عمر کوتاهم و هر لحظه به گمان رد گام های تو پای در پله ای دیگر می گذارم و سر گردانی است که همچنان ادامه دارد…
اولین ترم کارشناسی ارشد هم تمام شد. فکر می کنم در چشم بهم زدنی سه ترم مانده هم بگذرد و بعد باز می دانم که نمی دانم کجای این لایتناهی ایستاده ام. تجربه درس خواندن در این مقطع کمی متفاوت تر از دوره کارشناسی است. همچنین نوع رابطه با دانشجویان که طیف سنی وسیع تری را در بر می گیرند نیز نکته جالبی است. همزمانی این ترم با اتفاقات ناگواری که برای مردم صبور کشورم، بخصوص قشر جوان و دانشجو پیش آمد شیرینی ترم اولی بودن را از کام همه ما دور کرد. اما به قول والت ویتمن:
ای آزادی! بگذار دیگران به تو ایمان نداشته باشند
اما من تا واپسین دم به تو مومن خواهم ماند!
حدود بیست روز تا ترم جدید فرصت هست. باید کمی استراحت کنم، کمی رسیدگی به کارهای مانده و کمی دیدار دوستان و حتی پوزش بابت جواب ندادن تماسشون . یک کافه جدید هم کشف شده که شکر خدا قوم فرندفید (:ی) هنوز بهش حمله نکردن و در ضمن بوی سیگارم نگرفته هنوز. در کل احساس خوبی دارم هرچند همیشه یه چیزی کمه.
پ.ن: تیتر کلامی است از یگانه مولای جهان حضرت علی (ع)

زمستان یک هزار و سیصد و تنهایی…

دی ۲۲م, ۱۳۸۸ دسته : دفتر خاطرات, روزنوشت ها, موضوعات مختلف | ۳ دیدگاه »

چه ساده ای که می اندیشی زمستان همین سه ماه ساده است. می آید، می رود و ما به همین زودی ها عرق های شرم مان را در سایه ی سوزان خویش، به گردن خورشید می اندازیم؛ که ببین پیشانیم را، هوا چه گرم است این روزها. می گویند زمستان فرصت اندیشیدن است. می گویند واژه ها در سرمای آن یخ می زنند. پس می شود جمله به جمله عاشق شد بی آنکه بدانی. می شود کلمه به کلمه واژه ی دوست داشتن شد بی آنکه بخوانی. می شود حرف به حرف گریست بی آنکه ببینی و بعد بهار که بیاید و یخ ها که ذوب شود، می شود این ذهن زمستانی را خواند.  قسمت می دهم به همین روزهای سرد، سیاه، سربی… فراموش نکنی واژه های مرا؛ که مگر جز این است که چون زمستان آید، بهار چندان دور نخواهد بود؟ حالا بگذار سخت باشد این زمستان هم…

ای کاشف آتش

در آسمان دلم توده برفی است

که به خنده های تو دل بسته است. 

                                                        

یه روزی... یه جایی... یه کسی 

پ.ن: خسته ام فعلا. امتحان پایان ترم دارم فعلا. درس نمی خونم فعلا. جواب تلفن خیلیا رو نمی دم فعلا. به کسی تلفن نمی زنم فعلا. البته شما استثنایی فعلا. هرچند که خبری هم ازت نیست فعلا…

گاهی متولد می شوم

آذر ۳۰م, ۱۳۸۸ دسته : دفتر خاطرات, روزنوشت ها, شعر | ۵ دیدگاه »

گاهی عمیق ترین معنا ها از دل ساده ترین حالات آدمی می آید. می دانستم چه چیز را گم کرده ام اما برای کسی که در بلندترین شب سال به دنیا سلام کرده است مگر چه آرزویی می ماند جز اینکه خداوند کمی برف به او هدیه کند. اما امروز خورشید در آسمان می درخشید و من این را هم نمی خواهم خواننده جان؛ که خوب می دانم تو تنها در روزهای آفتابی لبخند می زنی. اما بعضی از خطوط این شعر جایی در دیر ها و دور ها گفته شده است. شاید در یلدای سال های نیامده که باید دوستشان بدارم. چون برف پاک و چون باران زلال…

باید بیست و پنج زمستان می آمد تا بدانم
از هر گلی خاری می روید یا از هر خاری گلی
تا این همه دست به عصا
به دنبال یک نشانه
بوی خون را با رنگ گل سرخ
یکی نکنم
حالا
آسوده خاطر به خانه می روم
از دیداری که نباید
از گریه بیاویزد

اول دی ماه است
رادیو از کرانه های بارانی می گوید
و در شمال خیابان های ندیده
به گمانم برف

آنقدر یلدا
که کسی که باید
نگفت
تولدت
مبارک

پ.ن: این روزها فقط باید بگذرد تا معلوم شود این منظره که بدان می نگرم غروب آفتاب است یا طلوع آن. خورشید در افق، سرخ از آتش خود ایستاده؛ و کسی از من شرق و غرب عالم را دزدیده است که دزدانه چشم هایش را می نگرم…

من را نخوان وقتی به لبخندت دچارم

مهر ۲۷م, ۱۳۸۸ دسته : روزنوشت ها, شعر | ۷ دیدگاه »

خواننده جان حسی که زیر این شعر می دود غریب تر از آن است که بدانم. می خواستم بگویم من پر از حرف مردمان از یاد رفته ام، دیدم نیستم؛ می خواستم بگویم نسبتی عجیب با آخرین ستاره صبح دارم، دیدم ندارم؛ می خواستم بگویم که ماه عاشق من است، هی ساده ساده ساده …فقط خواب دیده بودم که کسی مرده است. کسی که بسیار دوستش داشتم و افسوس که نمی دانم کیست…

با حجم سرد دست تو کاری ندارم

اما برای چشم هایت بی قرارم

خاموش کن با پلک آخر امشبم را

من تیرگی را این چنینش دوست دارم

از سبز و سرخ شهر من چیزی نمانده

از من بگو وقتی برایت سوگوارم

فردا مزارت خالی از گل های پرپر

و جای پوتینی که من هم در فشارم

در خواب هم، خواب تو را باید ببیینم

وقتی دو زانو خم شدی روی مزارم

بلعیده بودت مشت قرص خواب، شاید

فردا بیابی نفرتی زیر شعارم

خوابیده بودی پلک آخر را در آن شب

از صبح بی امید تو من شرمسارم

طوفان، زمین خشک، خورشید برهنه

فرمان چشمانت که باید من ببارم

می بارم اما شعر و شادی متضادند

من را نخوان وقتی به لبخندت دچارم

پ.ن: مهر هم با مهربانی تو آمد و بی مهربانی تو رفت.

خواهر بزرگوار من…

مهر ۲۳م, ۱۳۸۸ دسته : دفتر خاطرات, روزنوشت ها, گالری | ۱ دیدگاه »

عطرآگین است فضای خانه مان امروز که سالگرد میلاد پربرکت تو برای خانواده کوچک ماست. در این صفحه کوچک مگر چه می توانم هدیه ات کنم جز عکسی و برگی از دفتر خاطرات بابا…

22 بهمن 1368 میدان امام تهران

حملات موشکی همچنان ادامه داشت و شهرهای تهران، قم، اصفهان، باختران و دزفول مورد حمله قرار گرفته بود. در تجریش هم مانور عملیات پدافند ش.م.ر به نمایش گذاشته شده بود. امروز جایی نرفتم و تمام وقت را در خانه بودم و با توجه به فرا رسیدن ماه رمضان برنامه درسی خودم و بتول را تنظیم کردم.
وقتی غروب مشغول دوختن اورکتم بودم بازی سمیرا و یاسر توجه مرا به خود جلب کرد. راستی چه دنیای عجیبی دارند کودکان؛ بخصوص وقتی غرق تخیلات خود می شوند. سمیرا از هر دری حرفی می زد و با خودش بازی می کرد و یاسر هم خیلی کنجکاو و با توجه زیاد مشغول تماشای او بود. سمیرا در خیال خود قسمت های مختلف اتاق را پارک، خیابان، بازار، حمام و خانه فرض کرده بود و دائم با خود حرف می زد و یاسر همچنان متوجه حرکات او و تکرار طوطی وار حرف های او بود. تا اینکه سمیرا گفت حالا برویم خیابان و به گوشه ی دیگری از اتاق رفت. یاسر شدیدا گریه می کرد و می گفت: “نرو خیابون، بلند شو بیا خونه” و من از خنده از حال رفته بودم…
دار آباد - فروردین ۶۷

پ.ن: عکس ۲۲ بهمن ۶۸ و میدان امام خمینی تهران است.

بجز عشق… بجز عشق دگر کار نداریم

مهر ۱۸م, ۱۳۸۸ دسته : دفتر خاطرات, روزنوشت ها, موضوعات مختلف | ۱ دیدگاه »

نام: زندگی، لوکیشن: میگون ، ژانر: عقشی ( نه عشقی )
دیالوگی از یه فیلم رو به خاطر دارم که می گفت: آدما هیچ وقت عوض نمی شن، فقط بعضی وقتا نفس کم می یارن. حالا شده حکایت ما، سربالایی زندگی رو می گم. راستش نفسم رو بریده ولی از رو نمی رم که… مث قارچ خور ( بازی کردی که؟ ) هی می رم، می پرم، جا خالی می دم. سر راه هم خدا رو شکر اون که زیاده قارچ. آخر هر مرحله هم که می شه می پرم پرچم رو می کشم پایین و حس تکراری مثلا موفق شدن. این وسط فقط نمی دونم از چی گلها اینقده کم شدن… می فهمی چی می گم؟ آخه قارچ خور بدون گل به ته بازی نمی رسه.

نام: دوستی، لوکیشن: پیامک تلفن همراه، ژانر: کیارستمینگ
حسین جان تولد مبارک… اگه رفیق خوبی بوده باشم این باید دهمین هجده مهری باشه که بهت تبریک می گم. این ده شدن اتفاق بزرگیه و من این اتفاق بزرگ رو با پیامکی که بعد از ده ساعت هنوز دلیوری شو دریافت نکردم، بهت تبریک گفتم.!!! رفیق خوب این روزهای من…
که میلادت نزول خجسته ی باران بر تشنگی خاک
و طلوع آفتاب بر سماجت ظلمت
و جلوه ی ستاره ای بر مه گرفتگی افق
مبارک…
راستی کاش عادت داشتی اینجا رو بیشتر می خوندی.

نام: حرفه، لوکیشن: دانشگاه، ژانر: موزیکال
شنیدید که افلاطون برای شناختن خودش چه فلسفه ای داشت؟ اول فکر کرد چی توی دنیا هست که بهش مطمئنه. وجود خودش؟ خدا؟ زمین؟ به همه ی این ها و همه چیز شک داشت و نمی تونست وجودشون رو ثابت کنه. بعد فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد ( حتی شاید خیلی بیشتر ) تا پیداش کرد. افلاطون فهمید که به شک، شک نداره و این اولین شناختی بود که افلاطون بهش مطمئن بود. بعد خیلی سریع اولین آجر بنای شناختش رو هم بر روی اون گذاشت و گفت من شک می کنم و چون شک می کنم، پس هستم و وجود خودش رو ثابت کرد.
امروز با همین فرمول (!!!) فهمیدم عشق من شعر هست و علاقه ام شهر؛ هرچی که شاعر خوبی نباشم و همه ی خیابونای شهر رو بلد نباشم اما از این سربالایی ها که رد بشم شروع می کنم پیاده، با تاکسی، اتوبوس، مترو، موتور و… یکی یکی به کافه ها ، رستوران ها، کتابخونه ها، پارک ها، ایستگاه ها، سینما ها، پل ها ( حتی زیر پل ها )، بازار ها و…سر می زنم و با همه حرف می زنم و… گاهی لابلای نوشته های دفترچه تحقیقم شعری هم می نویسم که احتمالا بیشتر بوی مردم و رنج هاشون رو بده… خیلی شاعرانه است؟ خب کار منم اینه دیگه… . اصلا این جناس شعر و شهر بی دلیل نیست که.

پ.ن: تیتر این پست متعلق به پست دیگری بود که مخاطب عام نداشت و مخاطب خاص هم نه. پس به همان تیترش بسنده شد.
پ.پ.ن: صفحه درباره رستنی ها رو باید دوباره بنویسم. خیلی چیزا عوض شده؛ اولیش خودم.

… و در شوره زار خس

مهر ۶م, ۱۳۸۸ دسته : شعر, موضوعات مختلف | ۳ دیدگاه »

به دوستی قول شعری دادم که پاره هایش را به دست باد سپرده بودم و هیچ خاطرم نبود. امروز دو بیت اولش را از حافظه ام هدیه گرفتم و باقی از نو متولد شد و چه خوب شد…
خواننده جان گاهی آمده ام برایت از عبور آهسته زمان نوشته ام. کاش امروز هم همین گونه بود. می خواستم بیایم و بنویسم که مثلا وقت بسیار است و باز خواهم گشت و هزار حرف ناگفته ی دیگر باشد برای روز مبادا. دوست داشتم بین هر دو روز همیشه هوای فردا را داشته باشم. اما اگر گریسته باشی… نه حتی آنقدر مردانه که در چاه، خوب می دانی از ترنم کدام ترانه ی نیم زنده با تو سخن می گویم. نه از تو می خواهم که چشم بشویی و نه می خواهم طور دیگری ببینی. همین که ببینی کافیست و بعد چند نقطه بی دلیل برای دیگری…

اینجا دری که قفل و کلیدی که گم شد است
رویای انتظار سپیدی که گم شد است

حسرت برای مردم شهرم چه واژه ای است؟
اندوه وسعت دیدی که گم شد است

در چشم من چو تو صد خواهر عزیز
با آن دو چشم خود تو چه دیدی که گم شد است

بگذار واژه از من و تایید از شما
با عطر و بوی روز سعیدی که گم شد است

خواهر سلام، با چه سوالی شروع کنم؟
خوب است گور شهیدی که گم شد است؟

با چشم های خیس تو مادر شروع کنم؟
بنویسم از شب عیدی که گم شد است؟

بارانٍ چشم در لطافت طبع اش خلاف نیست*
باید گریست بهر امیدی که گم شد است

وقتی به خان غزل هم نمی شود
پیدا کنیم برگ سپیدی که گم شد است

در جزر و مد چاه تو مولا، به آب زد
هر کس شنیده شنیدی که گم شد است

باید برای بار دگر گم شوم در این
تصویر های خوب و بعیدی که گم شد است

*باران که در لطافت طبعش خلاف نیست … در لاله زار گل بروید و در شوره زار خس

که جمعه روزی بود و منتظران مثل همیشه منتظر

شهریور ۱۲م, ۱۳۸۸ دسته : جامعه, موضوعات مختلف | ۲ دیدگاه »

تقدیم می کنم به همه ی آنهایی که هر چه رشته کردند، پاره دیدند. هرچه خوش دلی کردند، بدگلی دیدند. به آنهایی که در زمستان درد، مرد بودند. تقدیم به تمام دردهایشان، که انسانند و صبور. که انسانند و بزرگ. هر چند که شناسنامه هایشان درد می کند، هر چند که درد هایشان درد می کند. دوستتان دارم که مردید و مردمانید؛ حتی وقتی بوی سیگار نیمه سوز زر می دهید؛ حتی وقتی بوی خاک غربت می دهید در قربت وطن… در قطعه ی قبر های بی نام و با شماره.
آمده ام بگویم که در بی خیالی چکمه پوش ها یادت نرود که جمعه روزی بود و منتظران مثل همیشه منتظر. یادت نرود همسایه جان، یادت نرود برادرم، خواهرم، گلم… خلاصه ی هرچه همین هوای همیشه ی عصمت. جان تو و جان این کبوتر نیمه جان که سخت بوی حقیقت و زخم های کهنه می دهد.
پ.ن: بخشی از کتاب ۱۹۸۴ اثر جرج اورل:
_ آن مرغ توکا را که در حاشیه ی بیشه برایمان آواز می خواند، به یاد داری؟
_ برای دل خودش می خواند. اصلا همین طوری می خواند.
پرندگان می خواندند، رنجبران می خواندند، حذب نمی خواند. کران تا کران جهان – در لندن و نیویورک، در آفریقا و برزیل و سرزمین های رمزآلود و ممنوع در آن سوی مرزها، در خیابان های پاریس و برلن، در دهات دشت بی کران روسیه، در بازار های چین و ژاپن – در همه جا همان هیکل استوار و نحیف ایستاده بود، هیکلی که بر اثر کار و حاملکی هیولا وار گشته، از میلاد تا مرگ جان می کند و همچنان آواز می خواند. از آن صلب پرقدرت عاقبت نژادی آگاه پا به عرصه حیات می گذاشت. آینده از آن ایشان بود و تو از مردگان بودی. اما اگر ذهن را نگه می داشتی، همچنان که آنان جسم را، و آیین سری دو به علاوه دو می شود چهار را نسل به نسل منتقل می کردی، می توانستی در این آینده سهیم گردی.
_ ما از مردگانیم.
_ ما از مردگانیم.
صدای کوبیده شدن پوتین ها به زمین می آمد.
صدایی آهنین از پشت سر آنان گفت: شما از مردگانید.

پ.ن: دو ماهی بود که هاستم با تحریم استکبار جهانی  روبرو شده بود و نمی تونستم آپ کنم. شرمنده ام. هرچند عدو شب سبب خیر اگر خدا خواهد.

تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

تیر ۲۹م, ۱۳۸۸ دسته : روزنوشت ها, شعر | ۳ دیدگاه »

بعضی وقت ها کلی می گذرد و چیزی نمی نویسی؛ نه برای اینکه حرفی نیست که بنویسی. خواننده جان به من هم حق بده، خیلی شجاعت می خواهد نوشتن از آنچه می خواهی و خیلی ها نمی خواهند این خواستنت را. من رستنی ها را علم نکردم که خودم را به رخ تو بکشم. نمی خواستم بگویم که تو بشنوی. بیشتر می خواستم از غم و شادی بگویم تا شاید جوابی بگیرم. بعضی وقت ها گریه، بعضی وقت ها لبخند. گاهی اشک شوق و گاهی خنده تلخ. مثلا همین بغض الله اکبر شبانه که هنوز گریه نشده. مثلا همین چشم بستن ها به روی علاقه. مثلا همین کتاب نخوانده که نخوانده هم می ماند. مثلا همین شماره ی خاک گرفته آشنا که هیچ وقت زنگ نخواهد خورد. مثلا همین روزنامه های پرتیراژ صبح. یا حتی همین سر خط دروغ های ساعت نه شب. باور کن راحت نیست از این ها نوشتن. ولی سخت تر از آن ننوشتن است. همین است که هر از گاهی شاعرانگی می کنم برایت. وگرنه هرکه مرا می شناسد می داند اول انسانم، بعد هزار چیز دیگر و بعد هم شاید اندکی شاعر.
اولش این طور شروع شد. پایان یک روز معمولی دوشنبه بود. سرم را مثل همیشه از پنجره بیرون کرده بودم که!!! اما وقتی آن دو را دیدم یادم رفت چه می خواستم. دخترک کمی ترسیده بود و پسرک شاید هیجان زده…دلیلی برای اثبات حرفم ندارم ولی مطمئنم که این اولین بار بود که دستانشان دست هم دیگر را لمس می کرد. کوچه پر از بوی بلوغ شانزده سالگی بود. هنوز خطی ننوشته، شعر را تمام کرده بودم…

می گویم چتر!!
شاعر از صحنه عبور می کند
این که باران می آید یا نه
این که این چتر دو نفره است یا نه
با شما…
می گویم کلاه!!
می گویم کلاه و بارانی بلند و چمدانی و…
همان چتر چند خط بالا، تا خیس نشود شاعر در این عبور مسخره
این که دیگری خیس می شود یا نه
با شما
می گویم مسافرخانه!!
تختی با ملافه سپید
این که تخت دو نفره است یا نه
با شما
می گویم قاب عکس
این با من
خواننده جان، شاعر می خواهد تنهاییش را با عکس ها قسمت کند.

۲۹ تیرماه ۱۳۸۸
پ.ن: تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم. هفت سال گذشت.